يك فرشته بهتر قصه
اولين بار كه ديدمش گفت: «اگر جاي تو بودم اين كار را نمي كردم.» يك بچه شش ساله بودم و داشتم پاي يك درخت را مي كندم، دنبال كرم مي گشتم. اين مال وقتي بود كه پدرم هنوز کل املاکش را داشت، املاکي كه من مي توانستم يک بعد از ظهر کامل توي نارنجستان راه بروم و باز هم به آخرش نرسم. بيش تر وقت ها اين طوري خودم را سرگرم مي كردم، يا بازي از خودم در مي آوردم، يا دوست خيالي از خودم مي ساختم و با او بازي مي كردم، چون واقعاً خودم هيچ دوستي نداشتم، يا اين كه دنبال گنج مي گشتم. خواهرهايم همه از من خيلي بزرگتر بودند و دوست نداشتند توي دست و بالشان بپلكم، براي همين يك نقشه دروغكي درست مي كردند، و براي اين كه به نظر كهنه بيايد با چوب بيس بال مي كوبيدندش و لبه هايش را مي سوزاندند، بعد من را مي فرستاند دنبالش كه گنج را پيدا كنم. من ساليان سال توي اين بازي مي سوختم.روي درخت نشسته بود، آرام به پرتقالي كه نزديك صورتش بود مي زد و آن را تاب مي داد. دوست خيالي ام از آن هايي نيست كه بشود ديد. چون آخرهاي فصل بود و نارنجستان پر از گواتمالايي بود، به خيالم يك دختر خالي بند پرتقال جمع كن آمد. خوب يادم مي آيد كه يك لباس زرد آستين حلقه اي پوشيده بود كه جلوي سينه اش كله يك بچه گربه پشمالو داشت. يادم هم مي آيد كه بعداً تعجب كرده بودم از اين كه اگر دختره وجود خارجي ندارد، چه جوري او را ساخته ام. پوستش سبزه تند بود. موهايش تا زير زانو رسيده بود. به نظر هم سن وسال من مي آمد. بهش محل نگذاشتم. دستم را که به درخت گرفتم تا بلند شوم به لانه زنبور گاوي ها خورد، ريختند بيرون و سر و گردن و دستم را نيش زدند. مي ديدمش كه دارد مرا نگاه مي كند كه مي زنمشان و داد مي زنم و گريه مي كنم. چيزي نگفت، فقط روي شاخه ايستاد و بال هايش را بازكرد، كه مرا ترساند و مبهوتم كرد. سعي كردم بدوم خانه ولي نفس هم نمي توانستم بكشم. يك گروه پرتقال جمع كن را ديدم كه روي چمن ها داشتند ناهارشان را مي خوردند، جلوي آن ها افتادم زمين، ورم كرده بودم و زر زر مي كردم. در بيمارستان به ديدنم آمد. من كه نشئه تزريق وريدي بنادريل بودم، به هر كس كه صدايم را مي شنيد گفتم كه يك فرشته توي اتاق است. دكترها و نرس ها گفتند چه جالب! تا پدرم از من درباره فرشته پرسيد، ديدم بهترين كار اين است كه وانمود كنم كه نمي فهمم از چه حرف مي زند، حتي قبل از آن هم وقتي نشئه مي شدم ذهن سريع و نكته سنجي داشتم. وقتي تنها شديم فرشته پايين تخت من ساكت ايستاد، قيافه اش عجيب شده بود نه به خاطر بال هايش بلكه به خاطر اين كه مثل دكترها لباس پوشيده بود، يك روپوش سفيد و گوشي دكترها و موهايش را هم گوجه فرنگي تر و تميزي كرده بود، پرسيدم چرا به خاطر زنبورها خبرم نكرده بود. گفت: «من از آن مدل فرشته ها نيستم.» گرچه پدرم فقط از يك دهم بلاهايي که سرخودم مي آوردم، خبر دار مي شد، بازهم از همه بچه هايش كم تر دوستم داشت و هيچ علاقه اي نداشت كه وقتي مريض مي شوم از من پرستاري كند. اين را هم بگويم هر سه خواهرم حامله بودند- يكي شكمش خيلي بالا آمده بود، از قصد و دو تاي ديگر از دست تقدير. چه جشني گرفتند براي اين حسن تصادف، و بعد وقتي با قلدري مجبورم كردند كه از سان فرانسيسكو به فلوريدا برگردم، چقدر توبه كار شدند. وقتي زنگ زدند من توي كلينيك بودم، و اين سندي است بر آن سه نيروي شكست ناپذير كه مي توانند از توي سيم تلفن دو منشي بخش را از جا بكننند، منشي هايي که عادتاً وقتي مريض ها دنبالم مي گردند، وجود من را انكار مي كنند. شارلوت گفت: «بابا مريض است.» گفتم: «مريض كه بود.» چون يك سال مي شد كه مريض بود، و با وجودي كه هيچ كس از سرطان ريه خوب نمي شود، بابا ماه ها بود كه همان طور مانده بود. كريستين گفت: «بابا مريض تر است.» و كارمن اضافه كرد: «خيلي مريض تر.» او از همه بزرگ تر است و اجمالاً ، از همه حامله تر. كريستين گفت: «توي بيمارستان است، عفونت كرده است.» شارلوت گفت: «مثانه اش.» هر كدام 2 سال با هم فاصله دارند ولي براي من هميشه مثل سه قلوها هستند، هرسه چين به پيشاني با دهان شماتت كننده و دنبال قال، هر سه همان قدر بلند قدند و سفيدرو كه من كوتاهم و سبزه، هر سه چشم هاي آبي شبيه هم دارند كه به درد از رو بردن آدم مي خورد. چشم هاي من، مثل پدرم، تقريباً سياه است و كارمن مي گويد كه مي توانم همه چيز را پشتش قايم كنم. گفتم: « يك سيستيت كوچولو، كه چي؟» كريستين گفت: «دكتر كلر مي گويد كه خيلي مريض است.» شارلوت گفت: «خيال نمي كند كه از بيمارستان مرخص شود.» گفتم: «خانم دكتر هميشه اين را مي گويد، هيچ وقت مطمئن نيست، دل شوره اي و هوچي است.» هر سه گفتند: «بايد بروي.» گفتم: «خودتان برويد، اگر آن قدر مهم است، خودتان برويد.» گفتند: «ما حامله ايم!» و بعد بهانه هاي شخصي آوردند: شارلوت و كريستين فشارخون خفيف حاملگي و كارمن هم خون مردگي ماهيچه پا. نمي توانند مسافرت كنند. گفتم: «مردم هشت ماهه حامله اند و مسافرت مي كنند، تمام مدت مسافرت مي روند.» گرچه مي دانستم كه درست نيست و حالا هم فرشته نشسته بود روي ميزم و سرش را با ملامت تكان مي داد. گفتند: «تو دكتري.» جوري گفتند كه انگار بايد تسويه حساب كنند و من مي خواهم بگويم كه گوشم سنگين است و از اين گذشته دكتر اطفال هستم. درست همان موقع مي توانستم اعتراف كنم، هم به آن ها و هم به همه دنيا «من يك دكترم و گوشم سنگين است» و بعد هم رهسپار جاده سنگ فرش زرد به سوي بخش توان بخشي شوم. به جايش، آرام گوشي را رويشان قطع كردم. فرشته هنوز داشت سرش را تكان مي داد. لباسش حال آدم را به هم مي زد، يك لباس خانه كل و كثيف پوشيده بود، كلاهش يك كيسه نايلون خريد بود و دور پاهايش هم هركدام يك گربه مرده پيچانده بود. سرش داد زدم: «من به زور مي شناسمش!» ولي جوابم را نداد، بعد گفتم كه يك مريض منتظرم است، كه خودش مي دانست چون اصلاً نمي توانم چيزي را از او پنهان كنم. گفت: «آن خانم و بچه هاي بد ذاتش را ول كن.» به بالا نگاه نكردم چون كنارش نرم نرمك مي رفتم. معلوم بود چرا از خانم فانتين خوشش نمي آيد، ولي سر در نمي آوردم كه چرا با بچه ها لج کرده است، اگر چه هميشه اين طور بود، يك بچه را نشان مي داد كه توي ماشين دزدي يا كارچاق كني ِقمار بزرگ مي شود يا اين که قاتل مي شود، انگار كه وقتي 6 ماهه بودند قرار بود با فشار يك بالش بزرگ روي صورتشان و يك پيش گيري شرافتمندانه، راحت شان كنم. فانتين ها صبورانه در اتاق معاينه منتظر بودند. زباديا داشت توي سينک آب بازي مي كرد، مادرش داشت به خواهرش شير مي داد و خاله اش «هاي لايتز» مي خواند. در را قفل كردم، زباديا تاتي كرد كه ببيند قفل شده، اين بخش بي گناه كار جسورانه مان بود. خانم فانتين گفت: «عزيزم» منظورش من بودم نه پسرش، «چطور بود امروز؟» گفتم: « روز سختي بود.» گفت: «خب، دوستت يك چيزي برايت آورده كه درست به درد يک روز سخت مي خورد.» يك بسته آلومينيم پيچ از كيف پوشک بچه ها در آورد و كنار سينك گذاشت، فقط همين را درباره اش گفتيم چون يكي از شرايط شغلي ما يك جور توضيح در حد سكوت است. من پاكتم را كنار آن گذاشتم و او برداشت، و وقتي بسته اش توي جيب من رفت درباره بچه ها حرف زديم. من اول زباديا را معاينه كردم بعد خواهرش لي لي را كه چهارماهه است، تپل و شاد، وقتي قلبش را گوش مي كردم با لب هايش بازي مي كردم او هم آواز بي معني اي مي خواند. فرشته در طول و عرض اتاق قدم مي زد، پاهايش را كه مي كوبيد گربه ها به تكاپو مي افتادند. به نظر مي رسيد كه لي لي به او نگاه مي كند. فرشته گفت: «بايد همين الآن از بهشت آتش نازل شود.» مواد توي جيب من بود و همين قدر كه در مالكيت من بود دلم قرص بود و مي توانستم فرشته را نديده بگيرم. به خانم فانتين گفتم: «خوشگل است.» گفت: «دخترخوبي است.» سرش را كنار كشيد و لبخند زد، خواهرش رسيد و بچه را برداشت و يك دقيقه نگه داشت و اعلام كرد كه در واقع دختر خوشگلي است، بعد داد دست مادرش كه او هم بچه را دست من داد و بعد من، بدون اين كه بدانم چرا، دادم بغل خواهر. بعضي وقت ها اين جوري مي شود، كاملاً قابل تحمل، بچه مي خنديد و مي خنديد و از اين بغل به آن بغل مي رفت و برادرش فرياد مي زد،«من هم خوشگلم» و دست هايش را بالا مي آورد كه بغلش كنيم و هر پنج تا مي خنديديم در حالي كه فرشته ترش كرده بود اساسي. دلم مي خواست تا ابد همين كار را بكنيم. يك روز، حدود يك ماه بعد از اين كه ديدمش، از او پرسيدم: «به هركسي يك فرشته مي رسد؟» ديگر بالاخره به فكرم رسيده بود بپرسم كه هر پسر و دختري پري راهنماي نامرئي دارد؟ سر كلاس اول به دور و بر نگاه كردم، چشم هايم را چپ كردم كه ببينمشان. دخترها سارافون پيچازي پوشيده بودند و پسرها شلوار آبي، غير از ژست بي نقص و بال هاي تاشده پايين افتاده شان، خيلي عادي به نظر مي رسيدند. «فقط به آن هايي كه در آينده خيلي خوب مي شوند يا كارهاي عالي مي كنند. گاهي هم فقط عالي بودن كافي است. چيزهاي عالي بروز مي كند، به راحتي تفكر و عشق پديد مي آيد. مي فهمي؟» چه جوري بگويم كه آن روزها صدايش چقدر آرام بود. گفتم: «نه.» اين شد كه وقتي به خانه رسيديم مرا به كتابخانه پدرم برد، به التماس هاي من هم كه بدون اجازه پدرم وارد نشويم، محل نگذاشت و من را روبه روي دايرهالمعارف نشاند. من يك جلد را تصادفي باز كردم. فرشته با انگشتش مردان و زناني را نشانه گرفت كه فرشته اي را توجيه مي كردند تا به چيزهاي عالي راهنمايي شان كند. تعدادشان كمتر از آني بود كه من انتظار داشتم، و تعداد آدم هايي كه خيلي بد بودند اندازه آن هايي بود كه خيلي خوب بودند. من كتاب را به اول برگرداندم بخش «A». فرشته حروف را كه لمس مي كرد درخشان مي شدند طوري كه از آن به بعد تا ابد مي توانستم ببينم شان، اما فقط با يك دهم آن اسامي آشنا بودم: «آتيلا»، مي شناختمش، تازه در كلاس تاريخ اسمش را شنيده بودم، در يك نمايش طنزآميز شركت كرده و براي آن کت پوست مادرم را پوشيده بودم. با پنج پسر و يك دختر که گيس سياه بلندي داشت بازي مي کرديم. دختر و گيسش مظهر بخشي از سرزمين «هون» بودند. گفتم: «ولي آتيلا بد بود،» و فرشته گفت هر كسي به حرف فرشته اش گوش نمي دهد. در دانشكده طب، براي خلاص شدن از بيمارستان بزرگ سالان، داروهاي بزرگ سالان و بيماران بزرگ سال لحظه شماري مي كردم، از دست كمر دردها و افسردگي مزمن شان، از دست درخواست هاي استعلاجي شان. به خصوص از خانم هايي پير كوچكي بدم مي آمد كه صورت هايشان مثل نوشته روي کاغد پوستي بود و دل ضعيف شان شكسته بود و تا بهشان اخم مي كردي مي مردند. حتي نوزادهاي نارس نيمه جان هم از اين ها بهبود پذيرترند. و از آن بو متنفر بودم بچه ها از اول بو نمي دهند، مريض هم كه مي شوند يا وقتي مي ميرند آن بويي را نمي دهند كه بيمارستان بزرگ سالان را پر مي كند و رمق بال هاي فرشته ها را وقتي كه سراسيمه تكان مي دهند، مي گيرد. به نظرم اين بوها هميشه به خصوص بعد از يك سر در گمي حسابي در دانشكده طب، من را ول نمي كند، بنابراين تا چندين روز بعد از آن، فقط با بو كردن انگشت هايم ، يادم مي آيد كه با رياضيات بد، چگونه اين يا آن مرده متحرك بي چاره را تقريباً مي كشم. به نظر مي رسيد كه فرشته از بيمارستاني كه پدرم بستري بود خوشش آمده است، ولي بعد، از مرگ خوشش آمد، يا لااقل به نظر مي رسيد كه به هيجانش مي آورد. هميشه با بو كردن آدم ها نمايش اجرا مي كرد و ساعت مرگ آن ها را پيش بيني مي كرد. در آن سر درگمي شلوغي روزانه آن همه بيماري كه پيش من مي آمدند، چه وقتي دانشجوي پزشكي بودم چه وقتي رزيدنت بودم، تنها چيزي كه خوب بلد بودم تشخيص آن هايي بود كه واقعاً مريض بودند، گرچه اصلاً يادم نمي آمد كه چگونه بايد نجاتشان بدهم. همين كه وارد بيمارستان فلوريداي پدرم شديم، شروع به جست و خيز كرد، و اگر چه همان لباس زن هاي بي خانمان را پوشيده بود، گربه هايش را با جعبه دستمال كاغذي عوض كرده بود و بال هايش را برق انداخته بود و يك كلاه شيك ولي كثيف، سرش گذاشته بود. به نظرش من داشتم كار درستي مي كردم، بنا بر اين در طول سفر با من راه آمده بود، و حالا هم داشت مثل دختر مدرسه اي ها ورجه وورجه مي كرد. فكر مي كنم اگر خودم را مي كشتم خوشحال تر مي شد. وقتي از جلوي ميز پذيرش گذشتم، نرس ها سرشان را بلند نكردند، داشتم به ته راهرو مي رفتم كه پدرم اتاق داشت يا داشتم از جهت مخالف آن فرار مي كردم. وقتي داخل اتاق شدم فرشته گفت: «بفرمائيد اين هم ايشان»، چند قدم آخري را از من جلو افتاده بود چون از ديوار رد شده بود. سر و دستي براي پدرم تكان مي داد كه انگار يك اتومبيل نو يا يك موتوسيكلت تودل برو توي نمايشگاه ديده است. آخرين بار كه ديده بودمش، همان مرد لجباز سياه چشمي بود كه تمام عمر مي شناختم، بازتاب وظيفه شناس متفرعن صد و نود سانتي من، مردي كه هميشه مي دانستم بايد يك فرشته داشته باشد. حالا با پوشك توي تخت كل و كثيفي دراز كشيده بود، به همان كچلي و بي دنداني و يك جورايي به همان با شكوهي «اصلان» روي ميزش بود. وقتي وارد اتاق شدم سرش را بلند كرد و به من نگاه كرد و براي خوش آمدگويي گفت: «تويي!» و ترتيب آراستن اين واژه را با اندازه هاي مساوي از يأس، اتهام و شگفتي داد. من كتاب و جعبه آب نباتم را پرت كردم و دويدم بيرون. رزيدنت كه بودم، بعضي شب ها به سمت توالت عقب نشيني مي كردم و انترن را ول مي كردم تا دست و پا بزند و غرق شود، تا بعداً ادعا كنم كه اصلاً صداي مضطرب پي جر را نشنيده ام در حالي كه پي جرم را خاموش كرده و روي توالت نشسته بودم و سرم را توي دست هايم گرفته بودم، يا داشتم چيزهايي که آن ماه با آن سر و كار داشتم دوره مي كردم. يك توالت دم آسانسور توي طبقه پدرم در بيمارستان بود، يك خوشگل يک نفره اش با قفل. فرشته چند لحظه بعد مي رسيد- هيچ وقت نفهميدم چه باعث تأخيرش مي شد، او كه مي توانست به سرعت گناه سفر كند. گاهي به نظر مي رسيد كه در يك زمان همه جا هست، و تمام «چه غلطي مي كني؟»ها و «برو همان جايي كه بودي»ها به نظر در بسته هاي جداي صدا، به ديوارهاي سفيد مي خورد و بر مي گشت. به دست هايم گفتم من از اين دكترها نيستم. من هيچ جور دكتري نيستم و نمي دانم با چيزي كه توي آن اتاق است چه كنم. و فرشته گفت كه حتي اگر از آن دكترهايي بودي كه چيزي از پزشكي نمي دانند و حتي اگر امتحان هاي ديپلم پزشکي ات را فقط به خاطر اين قبول شدي كه به دكتر گوپتا نامي پول دادي تا از كنار تمهيدات ايمني مذبوحانه اي كه هيأت بورد پزشكي اطفال آمريكا عليه متقلب ها و شارلاتان ها انديشده است، بگذري. باز هم يك مريض را كه در نهايت غصه و قطع اميد از زندگي است تشخيص مي دهي و حتي اگر كوچك ترين عمل انساني بكني، سرنوشتش را بهتر مي كني. درجواب يك حال كوچولو بهش دادم. كس ديگري تهيه ديده بود، نه خانم فانتين، كسي كه يك جورهايي دوست دخترم بود، گرچه فقط بالا كشيدن هروئين ما را به هم پيوند مي داد. يك بوق كوچولو به زنجير كليدش داشت كه در برابر هر مصيبتي بيرونش مي آورد- پنچري يا شكستن پا يا سيفليس، سيفليس دردسر دو بوقي بود. مي گفت «بوق بزن راحت بشي!» و خيلي معصومانه مي خنديد. دوست پسري كه عاطفي تر از من بود ولي به آقايي من نبود كتكش زده بود، و يك شب كه من در بيمارستان عمومي كشيك بودم و بچه ها را ويزيت مي كردم در اورژانس مرد. من وقتي به بخش سوانح رفتم تا براي يك بچه كه سردش بود پتوي گرم بياورم، جسد آش و لاشش را شناختم. فرشته با كوچكترين تلنگري تغيير مي كرد. قبل از اين كه بال هايش را كش و قوس بدهد و بال بال بزند، به ندرت خبرم مي كرد كه تلنگر نزنم، يك لحظه آن بوي گند وحشتناك مي آمد و بعد بوي ديگري مي آمد، بوي علف تازه، بيسكويت و برف تازه نشسته روي پياده رو. و با چند تكان سر جادو و جنبل مي كرد، اين موقع چشم هايش مي درخشيد ولي نه مثل مال خواهرهايم يخ، و هميشه انگار كه بخواهد براي من آرا و پيرا كند، چند بار انگشت هايش را لاي موهايش مي كشيد تا كركش باز شود. بعد سه بار لبش را مي جنباند و لباس خانه اش تبديل به يك ساري آبي خوشگل و پاهاي قشنگش هم لخت مي شد. با تته پته گفتم: «برش دار!» گفت: «يكي ديگر بزن»، گفتم، خب. بعد جلوي من ايستاد و دست هايش را روي شانه ام گذاشت كه وقتي مي لرزند نگهشان دارد. اولين بار نبود كه احساس مي كردم عقبكي پرواز مي كنم: توالت سفينه اي بود كه با نيروي گريستن در هوا حركت مي كرد و فرشته هم با دست هايش من را هدايت مي كرد. وقتي احساس كردم بهترم پرسيدم: «بايد برگردم آن جا؟» گفت: «نه هنوز جانم، وقتي خوب شدي و آمادگي داشتي.» وقتي بچه بودم، فرشته هميشه خوب بود، ولي نه اين كه هيچ وقت افتضاح نباشد. با اين حال خيلي از روزها آن قدرمعمولي مي شد كه فكر نمي كردم كه فرشته باشد، گاه گاهي چنان شكوهي به معرض نمايش مي گذاشت كه من را خرتر مي كرد. يك روز كه كلاس پنجم بودم، حواسم خيلي به خانم خملاني كه از كابوي ها و سرخپوست ها حرف مي زد، نبود. خانم خملاني گفت: «تاريخ هميشه به طرف غرب حركت مي كند.» چون از اول ترم اعلام كرده بود كه اين يكي از بديهيات است، و دوست داشت سر هر درسي بگويد كه در بعضي موارد چقدر حق با اوست. گفت، كتاب ها را هميشه سوزانده اند. و زن ها هميشه شهروند درجه دو بوده اند، و تاريخ از همان پيدايش، هميشه دور دنيا در يك مدار به طرف غرب كشيده شده است. من درباره خانم هاي چيني و پاهاي كوچك شان خيال بافي مي كردم، چيزي كه تازه داشتيم سر كلاس تعليمات اجتماعي ياد مي گرفتيم. مسحور عكسي شده بودم كه تازه ديده بوديم و به جعبه كفش مقوايي كوچكي كه درست كرده بودم تكيه اش داده بودم تا بتوانم توي دستم اين طرف و آن طرفش كنم گرچه قرار بود كه با مال بقيه بگذاريم پشت پنجره كه خشك شود. آن روز فرشته با لباس و رنگ پوست يك دختر چيني دستي به سر و روي خودش كشيده بود- گاهي درحق تخيل من لطف مي كرد. گاهي سعي مي كردم كه شكل يك سگ يا چوب بلال به خودش بگيرد، گرچه مي دانستم نمي توانم كنترلش كنم، به او خيره مي شدم و آن قدر تمركز مي كردم تا به من مي گفت تمامش كنم. وقتي حرف خانم خملاني را درباره چرخش عظيم تاريخ شنيد، با پاهاي كوچولو، پاهاي چلاق، لنگ لنگان به جلوي كلاس رفت، با يك نگاه به صورتش ديگر ياد گرفته بودم كه به خاطر چيز احمقانه اي كه تازه شنيده است بايد در عصبانيتش شريك شوم. عادت كرده بودم كه سخنراني هايي را بشنوم كه كسي قادر به شنيدنش نبود، يا ببينم که دستش را روي كتابي كه داشتم مي خواندم بگذارد كه بگويد: «گوش كن اين طور نبود.» خانم خملاني داشت مي گفت: «زماني، مهم ترين شهر دنيا نن كينگ بود، بعد آتن شد و بعد رم، بعدش وين بعد از آن پاريس بعد لندن و بعد بوستون و بعد هم نيويورك ولي، توجه كنيد، حالا سان فرانسيسكو مهم ترين شهر دنيا شده است و بعد از آن نوبت كدام شهر است؟ شوهرم مي گويد شهري در فضا، چون مهندس است اصولاً طرز فکرش علمي است، ولي من مي گويم غرب، و، پس برگرديم به شرق!» سيدني هك لايت، بغل دستي ام در رديف آن طرف كلاس پرسيد اين ها چه ربطي به كابوي ها و سرخ پوستان دارد، ولي من جواب خانم خملاني نشنيدم چون تحت الشعاع صداي فرشته قرار گرفته بود. فرشته داد زد: «نخير!» بالاي كلاس پا مي كوبيد، پشت خانم خملاني ايستاده بود و داشت از قيافه بچگانه اش در مي آمد و بزرگ مي شد. به عمرم اولين بار بود كه او را در کسوت يك بزرگ سال مي ديدم، خودش را گنده كرد. سرش به سقف رسيد و بال هايش از اين طرف كلاس به آن طرف كلاس كشيده شد و همه جا را گرفت، گفت: «غرب نه!» و تصاوير يواش يواش توي بال هايش درخشيدند، مردها در اتاق هاي تاريك در حال پچ پچ، سربازها در حال جنگ، و تانك ها مثل فيلم هاي خبري لنگر مي خوردند و از دهكده ها مي گذشتند، و آدم ها دور هم ساكت نشسته بودند. فرشته ديگر يک کلمه حرف نزد، ولي بال هايش حتماً داشتند با من حرف مي زدند، تصاوير از آن اعماق سفيد فروزان مي تابيدند و تازه، آن تصاوير احساسات را هم ساطع مي کردند، به طوري كه من غم و خوشي و خشم و عشق بي مايه، همه را باهم و پي در پي مي فهميدم، تصاوير و احساسات سخنراني فرشته بود و از اين طريق چرخش حقيقي تاريخ را برايم فاش مي كرد. گفت: «به سوي توست!» لازم نبود، چون او ديگر كاري كرده بود كه داشتم خودم را در حال موج سواري روي يك موج عظيم مي ديدم. با وجودي که روي ميز نشسته بودم، فشار طاقت فرساي تاريخ را زير پايم حس مي كردم كه من را با يك وسيله اسرارآميز به طرف بالا به سوي هدفي فشار مي داد، هدفي كه فقط با درخشش مي توانم توصيفش كنم، ولي در آن لحظه خيلي واضح آن را مي توانستم ببينم. از روي ميزم يك دفعه به هوا پريدم، كفش هاي كوچك ناراحتم را پرت كردم و دست هايم را بالاي سرم بردم و بهترين درودهايم را براي آدم ها فرستادم: «هورا». يازده سالم بود و فكر مي كردم آن چه فرشته برايم در انبان دارد، درك مي كنم، يك جورهايي قانعم مي کرد كه الان نمي توانم بفهمم. خانم خملاني كه فكر مي كرد من دارم براي تئوري او ابراز احساسات مي كنم گفت: «درست است، هورا، زنده باد تاريخ!» وقتي پدرت مريض مي شود بهتر است رفتگر باشي تا دكتر. آدم وقتي گياه شناس يا معلم مدرسه يا يك مافنگي يا حتي يك كهنه معتاد معمولي باشد، ديگر مريضي فقط مريضي است، يك چيزي كه بايد تحمل كرد نه چيزي كه توقع دارند من شکست اش بدهم. خواهرهايم ماه ها مجبورم كردند با فضولي بي جا و با خودشيريني با دكترهاي پدرم مشاوره كنم و وانمود كنم كه مي فهمم چه مي گويند و به دكترها و خواهرها و پدرم نظريات محرمانه بدهم. حتي اگر براي ورود به دانشكده پزشكي تقلب هم نكرده بودم، اين که مجبورم کنند که تمام پاتولوژي سال دوم را به ياد بياورم، کم لطفي بود. من با ستايش زيبايي بچه هاي سالم گذران زندگي مي کنم. من عاشق بچه هاي كوچولو و داروي بيهوشي هستم و واقعاً به همين خاطر است كه دكتر اطفال شده ام، نه به خاطر تنفرم از بيماري يا اين كه بخواهم كسي را خوب كنم يا فکر کنم كه مي توانم آدم ها را خوب كنم. ولي هيچ كس به خاطر گوش سنگين و حقه بازي از اعتبارم کم و كسر نكرد كه حقم بود. دكترها خبردار مي شوند كه آدم دكتر است او را توي ليست کارهاي بي خودشان مي گذارند، دلمه اي که از کارهاي بي خودشان پيچيده اند بزرگتر مي کنند، تويش چنگال مي زنند.نرس ها خبردار مي شوند آدم دكتر است، فوراً از آدم متنفر مي شوند چون ازشان ايراد مي گيرند. همين طور كه روز به روز بيش تر معلوم مي شد كه پدرم دارد مي ميرد، فرشته از عيب هاي من، که خوب دستش آمده بود فهرست برمي داشت و ملامتم مي كرد كه چرا از نجات جان پدرم عاجزم. به من گفت كه اين حداقل كاري است كه مي توانم بكنم چون حتي اين معجزه پيش آن چه كه قرار بود بشوم، هيچ است. و اگر همين كار را بتوانم بكنم، بعد چيزهاي ديگر هم رو به راه مي شود. بعداز مدت ها اين اولين دلگرمي بود كه به من مي داد. «دشمن نيست كه گولش بزني»، اين را خانم اسكات گفت كه يک مريض ديگر در شيمي درماني سه شنبه هاي پدرم است. پدرم را يك هفته بعداز اين كه من رسيدم از بيمارستان مرخص كردند، و تا يك ماه من هر هفته او را براي مراحل بعدي شيمي درماني به بيمارستان بردم. وقتي زير دستگاه بود خوابش مي برد و من را تنها مي گذاشت كه با اين خانم حرف بزنم. پدرم به من گفته بود كه از اين کار خانم اسكات كه بعد از دلگرمي فاحشگي مي كند منزجر است هرهفته يك چيزي پيدا مي شد كه زندگي خانم اسكات را نجات دهد- و من اگر به تجربه دست اول نمي دانستم كه تزريق وريدي بنادريل چه خواب عميق قشنگي مي آورد، فكر مي كردم پدرم براي اين كه از دست خانم اسكات فرار كند، كلك مي زند. هر جلسه شيمي درماني، خانم اسكات شروع مي كرد به گفتن آخرين كشفياتش در روزنامه ها و پدرم پنج دقيقه كه به حرفش گوش مي داد مي گفت كه احساس مي كند نسيان دارد منگش مي كند، و پنج دقيقه بعدترش چانه اش روي سينه مي افتاد و خرخري مي كرد كه از چرت طبيعي اش ملايم تر بود. و، چون من نمي توانستم دهن خانم اسكات را ببندم، هميشه پيشنهاد يك دست تخته نرد يا ورق يا مهره بازي مي دادم. سالن شيمي درماني دكتر كلر پر از اين جور سرگرمي ها بود. بيشتر وقت ها، شطرنج بازي مي كرديم، بازي اي كه معمولاً خرواري سكوت متفكرانه ايجاد مي كند -انگشتش را روي شقيقه مي گذاشت و سخت به صفحه شطرنج خيره مي شد كه من فكر مي كردم كه الان است كه صفحه شطرنج از روي هم دردي شروع به لرزيدن كند- ولي آن روز پريشان و كمي هم هيجان زده بود، شايد به خاطر اين كه به او استروئيد داده بودند، يا شايد به خاطر اين كه فرشته من خيلي نزديكش نشسته بود. عليرغم خوشبيني اش، حالش هفته به هفته بدتر مي شد، و من قسم مي خوردم كه آدم ها همين طور که به مرگ نزديك مي شوند، كم كم مي توانند پرتوهاي زشت فرشته را حس كنند. گفت: «مي داني كه اين شطرنج بازي كردن نيست.» و وقتي ديد چيزي نگفتم ادامه داد: «فكرمي كنم همين الان خوب خوب متوجه شدم». -«چي را؟» - گفت: «مي داني كه.» دستش را روي سينه گذاشت. او هم مثل پدرم سرطان ريه داشت زمزمه كرد: «اونکولوکَستي» اين اسمي بود كه روي مرضش گذاشته بود و هميشه زير لب مي گفت، انگار كه اگر خيلي بلند اسمش را ببرد، براي مرض قدرت مي آورد. گفتم: «آها، او را مي گوئي.» «مي دانم قرار است يك سرگرمي باشد، تو حركتي مي كني و بعد نوبت اوست - حركت تو شيمي درماني است و او هم با موتاسيون در مقابلش واكنش نشان مي دهد، يا تو يك درمان گياهي عالي پيدا مي كني كه بر او غلبه كني و او يك جور مقاومت ديگر از خودش نشان مي دهد، و دكترها اين بازي را از اين عضو به آن عضو اجرا مي كنند تا تمام بدنت تبديل به تابلو اعلانات شود. حتي عين همان تخته ها رويت خط خطي مي كنند.» يقه بلوزش را پايين كشيد تا پوست زير استخوان ترقوه اش را نشان دهد- فقط يك علامت به علاوه بود كه جاي تشعشعات را مشخص كند. «ولي اين فقط رويه ظاهري آن است، عميق تر نگاه كن، مثل من، آن موقع حقيقت را مي بيني.» گفتم: «فكرمي كنم حالي ام شد.» و فيل را حركتي غير مجاز دادم. حتي نگاه هم نكرد. «چقدر تا حالا اين را از او شنيده باشم خوبست؟ ولي هيچ وقت منظورم را نفهميده است، به خاطر ذهن منضبطم نيست. به خاطر اين است که ياد گرفته ام تا مغز استخوان در مقابلش مقاومت كنم، درست تا مغز استخوان. دكتر. اين ها را در مدرسه ياد نمي گيريد، ولي مي خواهم ياد بگيري. از پدرت هم مي خواهم يادبگيرد. من جانم را عليه اين دشمن منضبط كرده ام و از پدرت هم مي خواهم كه اين كار را بكند.» وقتي خانم اسكات حرف مي زد، فرشته پاورچين پاورچين نزديك تر شد. خم شد و كله دستار بسته خانم اسكات را بو كشيد. گفت: «سه هفته.» بعد دماغش را نزديك پوست درخشان پيشاني پدرم برد و همان را گفت. هر روز پوستش كمي نازكتر يا كشيده تر و كمي سفت تر مي شد، تا جايي كه من مطمئن بودم دست به پيشاني اش بزنم استخوان سفيد و كدر از آن زير بيرون مي زند. به او گفتم: «خفه شو!» خانم اسكات گفت:«شنيدنش سخت است مي دانم اين در حيطه شعور متعارف شماها نيست، ولي ديگر بي ادب نباش.» قبل از اين كه جوابي بدهم يا عذرخواهي كنم دكتر كلر وارد شد. بلند گفت: «سلام به همگي!» سي سال زندگي در جنوب شرقي فلوريدا ته لهجه اش را از بين نبرده بود. لهجه اش براي پدرم كه از آلماني بودن خانم دكتر خوشش مي آمد، خوشايند بود، آخر در زندگي خودش نظم و انضباط هميشه عامل موفقيت بوده. تا در ديدرس روپوش سفيد تر و تميزش قرار مي گرفتم احساس مي كردم مرا به شلختگي و شكست متهم کرده اند. اولين بار كه فرشته خانم دكتر را ديد گفت: «اين هم يک مادربزرگ از سرشت بهترت.» پدرم از آهنگ صدايش بيدار شد و به او لبخند زد و گفت: «شارلوت؟» به محض اين كه پدرم را از بيمارستان به خانه بردم، آدم ها وجاها را باهم اشتباه گرفت، فكر مي كرد يكي از خواهرهايم نرس يا از بانوان مددكار كليساست، ياخيال مي كرد توي خانه دوران کودکي اش در شيكاگو است و سگي را كه شصت سال پيش مرده بود صدا مي كرد. من را هيچ وقت با كسي عوضي نمي گرفت. گرچه اغلب به نظر مي رسيد از ديدنم متعجب است. بعضي صبح ها مي گفت: «هنوز اينجايي؟» با سرزندگي گفت: «من دكتر كلر هستم.» همه چيز را با سرزندگي مي گفت، حتي «به چه درد مي خورد؟» يا «اگر يك ماه زنده بماند معجزه است.» يكي از آن متخصصين سرطان بود كه از يك طرف دهانشان از حيات حرف مي زنند و از آن طرف دهان از مرگ. از نظر پدرم او فقط خبرهاي خوب داشت و از نظر من فقط خبرهاي بد. پدرم گفت: «عزيزم بچه كي به دنيا مي آيد؟» دوباره چشم هايش را بست و لبخند زد. گفت: «به زودي، بچه خوب است، همه چيز رو به راه است!» مي خواست روي شانه پدرم بزند كه دستش را گرفتم. گفتم: «شانه اش ناراحت است.» تمام بدن پدرم متاستاز بود ولي شانه و پشتش بيش از همه جا ناراحتش مي كرد. پدرم سري تكان داد و دوباره خوابش برد. «با دردها چطوريد؟» «خيلي بد. "پركوسِت"مان تمام شده ."پركوسِت" او هم تمام شده .» خانم دكتر گفت: «كاري ندارد، رديف مي شود .» خانم اسكات گفت: «يك مثقال مديتيشن از نيم كيلو "پركوست" با ارزش تر است.» دكتر كلر با سر زندگي گفت: «دربعضي روايات!» بعد اشاره كرد برويم توي راهرو. گفت: «به نظرم وقتش است كه قطعش كنيم.» «چي را؟» فرشته داد زد: «خودت را به آن راه نزن!» خانم دكتر گفت: «شيمي درماني را.» اين گفت وگوي هر هفته ما بود: «چه كار داريم مي كنيم؟ به چه درد مي خورد؟ چرا هر هفته مي آييد اين جا و حال آن كه مي تواند خانه بماند؟» «خودش نمي خواهد. مي خواهد ادامه بدهد.» فرشته گفت: «فقط دستت را به طرفش جلو ببر، شفا پيدا خواهد كرد. فقط دستت را به طرفش ببر گرفتاري هايي كه برايم درست كرده اي خنثي مي شود.» دكتر كلر پرسيد: «مي فهمد چه مي خواهد؟» «اين جا هميشه گيج مي شود. اين جا را سرد كرده ايد. و بنادريل قبل از شيمي درماني هم خواب آلودش مي كند.» گفت: «كارل»، دستش را روي شانه ام گذاشت همان جوري كه روي شانه پدرم مي گذاشت، که مايه دلخوشي آدم هاي مرده است: «واقعاً وقتش رسيده است.» و فرشته گفت: «هميشه وقتش است!» پدرم يك زنگوله كوچك داشت كه هر وقت چيزي مي خواست تكانش مي داد. صبح ها، صدايش را مي شنيدم و از تخت يك نفره اي كه بچگي تويش مي خوابيدم، بلند مي شدم و از پله ها پايين مي رفتم ببينم چه مي خواهد. اول كه به خانه آمد، زنگ مي زد تا كمكش كنم به حياط برود و در آفتاب بنشيند، بعد براي قهوه و صبحانه زنگ مي زد كه ديگر خودش نمي توانست درست كند، بعد فقط براي اين بود پتويش را، كه به بالاي لب هايش مهاجرت كرده بود، پس بگيرد، بعد بالاخره مثل گداهايي كه لباس بابانوئل مي پوشند، مدام زنگ مي زد و زنگ مي زد، نمي دانست چه مي خواهد، در هر كدام از موارد يك قرص مسكن به او مي دادم (يكي هم خودم مي خوردم، هميشه به اين سياست سفت و سخت خودم پاي بندم كه يكي براي تو يكي براي من). بعد لم مي داد. «جني فِين» نرس آسايشگاه ما بود. من هميشه از آسايشگاه و آدم هاي تويش بدم مي آيد، نرس ها با پاشنه هاي مد روز و بالش هاي آدم خفه كن، و خانم هايي كه درخدمت برنامه هاي داروهاي مسكن هستند و از قرار از دم چشم هاي تيره و موهاي تيره دارند و خيلي هم قد بلندند. مثل ژزوئيت هاي قرن نوزدهم لباس مي پوشند و خاطر خواهي مرگ را گرامي مي دارند. ولي جني برايم مورفين مايع و آتيوان آورد كه كافي است يکي از اين ها را مصرف كنم تا هر كسي را به جرم موجوديت صرف ببخشم. روزي كه پيش ما آمد توي آشپزخانه گفت: «اين هم سيخ و سمبه تو». شيشه ها را توي دستم گذاشت، تا آن موقع هيچ وقت از اين ها نخورده بودم و داشتم گرماي دوست داشتني آن را در دستم حس مي كردم. به نظر مي آمد كه يك جور مخصوصي نور عصرگاهي را توي خودشان حبس كرده بودند. جني پايش را عقب و جلو گذاشت و دو تا مشت سريع توي هوا زد و گفت: «يك دو به خاطر درد، يك دو، يك كم بچش.» توي هر دستم يك شيشه بود، چشيدم، و، بله، به نظر روي مچ هايم اثر کرده بود. يك مشت به طرف فرشته حواله کردم كه در واقع جا خالي داد. من مدام در راه داروخانه در رفت و برگشت بودم. تصور مي كردم كه مرد كوچولويي توي پستو هست و بطري ها را از دو دستگاه بزرگ آب سردكن كه داروي خالص و درخشان دارد، پر مي كند و خيال پردازي مي كردم كه دنبال آن مرد به پستو بروم تا دهانم را لب شير آن بگذرام، چون مطمئن بودم اگر بتوانم فقط به اندازه كافي از آن داروها قورت بدهم، فرشته براي هميشه تغيير شکل مي دهد- البته آن اندازه خوردن براي كشتنم هم كافي بود، به درک. اما مطمئن بودم فرشته مرا به جايي قابل تحمل مي برد. فرشته از آن بطري هاي كوچولو متنفر بود. فرشته مرتب به من مي گفت: «فقط دستت را ببر جلو، او را لمس كن و خوبش كن.» گرچه در روزهاي آخر كمتر سر من جيغ مي زد، اما درخواست غيرممكنش از من اين طور يك ريز و شماتت كردنم به خاطر اين كه پدرم روز به روز بدتر مي شود، برايم بدترين شكنجه ها بود. اين از همه حرف هايي که تا به حال به من گفته بود حالم را بدتر مي کرد. من حق نداشتم به يك آدم ولگرد بي خانمان درخيابان بي توجهي كنم مگر اين كه فرشته از طرق مختلف و با ذكر جزئيات بنده را مسؤل بيچارگي او نداند، مسؤل تمام آن سياست ها و ابتكاراتي كه نديده گرفته شده، انگار كه صدها هزار گناه ترك اوامر، سرنوشت متحقق نشدۀ من بوده كه باعث شده اند هم به مصيبت هاي ملي و هم شخصي بيفزايند. وقتي به خاطر بدبختي غريبه ها حتي آن غريبه هايي كه از آسمان افتاده يا در كليساهايشان در آتش سوخته بودند، شماتتم مي كرد، تحملش آسان تر بود. من مي توانستم کاري کنم که بچه هاي کوچک برايم غريبه شوند، ولي پدرم چي؟ او که هيچ وقت برايم ناشناس نبود، و همين طور که هفته ها در فلوريدا مي گذشت، من بيشتر به فرشته اعتقاد پيدا مي كردم، به اين حرفش که مي گفت كه هر كار غلطي كه كرده ام با يك معجزه جبران مي شود، يا وقتي مي گفت كه اگر من بتوانم با يك دست و بعد با آن دست پدرم را خوب كنم، مي توانم همين كار را براي تمام دنيا هم بكنم. پدرم گفت: «برايم شام درست كن» من هم درست كردم. تازه سه بعد از ظهر بود، ولي مهم نبود چه ساعتي از روز باشد، غذا هميشه شام بود، و شام هم هميشه يك جور بود: ميلك شيك شكلاتي با موز و تخم مرغ خام و به اضافه آتيوان. وقتي برايش بردم، يك جرعه خورد و كارش ساخته شد. سرش را برگرداند و دهانش را مثل جوجه باز كرد. اين علامت داروي مسكن بود، من هم مورفين را از جيبم در آوردم چند قطره توي دهانش چكاندم. لب هايش را ليسيد و به طرف تلويزيون برگشت و بعد چشم هايش را بست و گفت: «خب يك چرتي بزنم، تو برو به اتاقت.» در عوض رفتم بيرون، يك بعداز ظهر درخشان آبي بود. پدرم مدام مي گفت كه دلش يك طوفان مي خواهد. وقتي كه مي توانست من را كنار خودش در اتاق نشيمن تحمل كند، بيش تر تلويزيون تماشا مي كرديم و هميشه هم برنامه وضع هوا را مي ديديم. فصل توفان هاي شديد بود ولي همه به خير گذشته بود. پدرم به توفان عظيمي كه در طول اقيانوس اطلس مي چرخيد اشاره مي كرد و مي گفت: «نگاه كن!» با سر به گزارش گرهاي بخت برگشته كه مثل كنه به تير چراغ برق چسبيده بودند و واضحات را به طرز باشكوهي دكلمه مي كردند، اشاره مي کرد و داد مي زد «احمق!» وقتي بچه بودم توفان هاي شديد دشمن محسوب مي شدند - درخت ها را از بين مي بردند و ميوه ها را پخش وپلا مي كردند. ولي حالا پدرم توفان هاي مؤنث را با دلباختگي زيادي نام مي برد. نزديك ترين همسايه مان دوكيلومتر با ما فاصله داشت، وقتي پنجره هاي اتاق نشيمن و آشپزخانه را براي توفان تخته کوب مي کردم، هيچ كس نپرسيد چه مي كنم، پدرم هم از داخل چيزي نپرسيد. خيلي سنگين خوابيده بود كه داشتم فكر مي كردم ديگر مرده است. سر شيلنگ را بالا گرفتم و طوري بستم که گير کند و روي تخته ها آب بپاشد و غروب شيرش را باز كردم. فرشته نيمي زشت و نيمي مهربان بود چون من هم نيم چه نشئه بودم. «تو وقتي كه بايد صدايش كني تا از تختش بلند شود كلك سوار مي كني.» گفتم: «اين كلك نيست.» من چند دقيقه ديگر به آسمان نگاه كردم و يك جرعه خيلي كوچولو مورفين انداختم بالا بعد وارد خانه شدم. وقتي با شمع به اتاق نشيمن رفتم، از من پرسيد كه چه خبر شده است. گفتم: «يك توفان بزرگ.» گفت: «بالاخره!» در طول توفان جشن گرفتيم، دو تا شام اضافي و آتيوان و مورفين را دور مي گردانيدم. و پدرم براي مدت كوتاهي هوشيارتر شد، داستان هايي از توفان هاي شديد قبلي گفت، از نابودي محصولات، و از بچه هاي نوپايي كه وقتي ديو باد آن ها را از خانه هايشان مي دزديد چگونه در كشور بعدي با خاک و خل نشست مي كردند و معجزه آسا نجات مي يافتند. بي مقدمه گفت: «مي دانم كه تو هم براي خودت اسراري داري.» و بعد گفت: «وقتي دو ساله بودي خواهرت مي خواست تو را بيندازد زمين .يادت مي آيد؟» گفتم: «نه ،» و از او خواستم بيش تر بگويد. ولي بعد فكر كرد كه من خواهرم كارمن هستم. پرسيد: «چطور مي تواني بچه به اين كوچولويي را اين طور اذيت كني؟» و من گفتم خيلي كارهاي بد مي توانم بكنم. فرشته گفت: «بگو چطور شد!»، درست جلوي پدرم، يك قطره ديگر مورفين خوردم، چون چشم هايش بسته بود، بعد انگار بو كشيده باشد دهانش را باز كرد، خب، كمي هم به او دادم. و بعد خودم يك كمي ديگر خوردم، دوباره يك كمي هم به او دادم، بعد سراغ آتيوان رفتم. ولي فرشته هنوز شكل يك زن سنگدل بود، گفت: «دستت را ببر جلو! يك فرشته ديگر دارد مي آيد!» پدرم گفت: «عيب ندارد،» و بعد زمزمه كرد: « مادرت يك بار سعي كرد آن پسر را خفه كند، يك تلاش كوچولو، با پتو مي خواست خفه اش كند، فوراً هم به من گفت، ولي خب افسرده بود، آدم هاي افسرده عيناً همين كار را مي كنند .» فرشته که حالا جويده جويده حرف مي زد گفت: «اگر مرد بزرگي بودي ، مثلاً رئيس جمهور -كه رئيس جمهور هم مي توانستي بشوي- آن موقع من وجدان ملي بودم!» آهسته به او گفتم: «خفه شو!» فكر مي كردم كه زير و بم صدايم را طوري كرده ام كه او بشنود و پدرم نشود. گفت: «به من نگو خفه شوم ،دختره پر رو!» من هم كمي ديگر مورفين به او دادم. گرچه نخواسته بود، قطره چكان را كه توي دهانش گذاشتم، مكيد. فرشته گفت: «تو مي تواني». براي يك لحظه صورتش درخشش قشنگي پيدا كرد، يك دستش را جلو برد كه يك طرفش نرم و سفيد بود و طرف ديگرش زبر و پرمو. و به من نشان داد كه چطور اين كار را بكنم. دستش را روي قفسه سينه پدرم نگه داشت. «فقط بايد بالاخره از اين سر در گمي بيرون بيايي.» به او گفتم: «داري خرابش مي كني» و يك قلپ آتيوان خوردم، فقط يك جرعه، واقعاً مي گويم، ولي به محض اين كه جرعه را سر كشيدم فهميدم كه چرا بايد آن را قطره قطره خورد. ديگر زيادي عالي بود،نه تنها فرشته بلكه همه چيز را خيلي خوشگل كرد، پوست زشت فرشته ناپديد شده بود، انگار كه توفان آن را با خود برده باشد، بال هايش دوباره تميز شده بود و صورت و بدن لختش شكفته بود و با محبت. حتي صورت پدرم هم خوشگل شد، هنوز زرد بود و چشم هايش گود افتاده بود ولي خيلي دوست داشتني، و چقدر ديدن صورت قشنگي كه اين همه شبيه من است عجيب است. اتاق از چيزي كه نور نبود مي درخشيد، بيرون واقعاً توفاني هيجان انگيز برخاسته بود و ديوارها را مي لرزاد. پدرم گاهي كوركورانه دستش را به طرف چيزي مي برد كه آن جا جلويش نبود، حالا هم همين كار را مي كرد، بنابراين من دستش را گرفتم و فرشته هم همين طور، هر سه ما دست هاي يك ديگر را گرفتيم. جني فين به من گفت: «بايد هر زماني براي گفت وگو آماده باشي.» منظورش از گفت وگو اين بود كه همه چيز را سر و سامان بدهي و خداحافظي ات را بكني، خود آدم درحال مرگ، همه چيز را جمع و جور كند و عذرخواهي ها را هم از سر باز كند. گفت: «درباره مسائل حرف مي زني و خلاص.» با دست هايش حرف مي زد انگار كه يك دسته كبوتر يا بادكنك را به هوا مي فرستد. اين درست از آن حرف هايي است كه آدم هاي آسايشگاه هميشه مي زنند. ناگهان فكر كردم كه همين بايد گفت وگو باشد، به نوبت دهانمان را باز مي كنيم و يك چيز مهم و خوشايند رد و بدل مي كنيم، تمام اتاق به نظرم مثل يك چيزي شد كه مايه آسودگي است، و مي دانستم كه بايد براي پدرم هم همين طور باشد. فرشته سخت به تقلا افتاده بود، انگار با خودش كشتي مي گرفت. صورتش خوشگل بود ولي بدنش دوباره زشت شده بود، دهان پدرم باز بود، شيشه من هم تقريباً به آخر رسيده بود. با اين حال ته مورفين را خودم سر كشيدم و به پدرم يك قطره آب دادم. چشمش را باز كرد و به من نگاه كرد و دوباره گفت: «تويي!» و سرش را تكان داد، بعد دوباره چشم هايش را بست ولي وقتي سرم را روي سينه اش گذاشتم، مرا عقب نزد، گرچه يک دستش بالاي سرم دنبال چيزي مي گشت، گذاشت تا دست ديگرش را روي گردنم بگذارم. به او گفتم: «بابا، من يك فرشته بهتر مي خواهم، فقط همين را مي خواهم.» گفت: «حالا يك چرتي مي زنم، تخته پوش ها را جمع كن و برو به اطاقت». ولي من همان جا كه بودم ماندم و چرتي زدم. صبح روز بعد روي كاناپه بيدار شدم، باران دروغكي هنوز روي تخته پوش هاي پنجره ضرب گرفته بود، يادم نمي آمد که توي آن اتاق چه مي کردم. فرشته آن گوشه بود، صورتش زشت بود، مثل هر صورت اشك آلودي. پهلوي پدرم نشستم، كه بايد همان موقع ها تمام كرده باشد، چون با وجودي كه صورتش سرد بود و چشم هاي بازش شبيه انگور لهيده شده بود، سينه و شكمش گرم بود. دست هايم را روي سينه اش گذاشتم، سرم را روي دست هايم، و همان طور به مدت طولاني قبل از اين كه به جني تلفن كنم و بگويم چه شده، ماندم.
|
| ||||||||||||||||||||||||||||