وقتي مادر مي ميرد ...
تمام تنم يخ کرده ، نه بخاطر اينکه امروز آخرين برگهاي درختان پائيز زده روي زمين افتاده اند و اولين دانه هاي برف زمستاني مي بارند . قرار بود بهار امسال با هم به ديدن نسرينهاي آبي وحشي روي تپه ي آن علفزار دور دست که مي گفتي برويم ... به ديدن چشمه اي که پايش بابونه ها مي درخشند ... من سردم است و تو آنجا سردتر با چشماني يخ زده در انتظار من هستي . کاش اينقدر اين مسير طولاني نبود و اين خش خش برگهاي خشک در گوشهايم ، گوشواره نمي شدند ... هرگز تا به اين اندازه عاشق نبودم و تو نيستي تا با هم از اينجا گذر کنيم و برويم پاي چشمه و بابونه ها ، و آنجا به تماشاي نسرينهاي آبي بنشينيم ... اين مسير چقدر طولاني است ... کاش مي توانستيم حتي براي لحظه اي با هم از اين مسير عبور کنيم و تو از هستي عشق بگويي ، از آن هستي که هست و تو نيستي که براي تو بگويمش ... )) بفرمائيد اينجا آرام بنشينيد . راستش را بخواهيد هنوز يک سئوال براي خودم بي جواب مانده است . چرا ؟ واقعاً چه علتي دارد که بعضي ها دچار اين گونه خللهاي عصبي مي شوند ؟ . من در تمام طول مدتي که اينجا با بيماريهاي مختلف سرو کار داشتم ، هرگز بيماري با اين سابقه ي هنري و اينهمه افتخارات نداشته ام . روزي که شما به همراه خانواده اش آمديد ، من اينجا نبودم . وقتي که آمدم ، متأسفانه شما رفته بوديد . خانم پرستار گفت که کوچکترين فرد خانواده بود و رفتار او خيلي عادي به نظر مي رسيد . حتي گفت ؛ از تمام آن خانواده اي که همراه او آمده اند ، عاقلتر بود . البته از اين حرفش منظوري نداشت و در ادامه گفت ؛ وقتي که در را براي او باز کردم ، از من خيلي مؤدبانه تشکر کرد . گفت که وقتي براي او لباسهاي سفيد رنگ را آوردم . همسر شما به او گفت : -اين لباسها ، آرمبخش قويي هستند ... او وقتي روي تخت نشسته بود ، لباسها را بر تنش پوشاندند . خانم پرستار گفت ؛ او اصلاً حرف نزد و فقط خيره مي شد به يک نقطه و وقتي خواستم برگردم پيش خانواده اش ، او لبخندي بر روي لبانش نشست و گفت : -به اميد ديدار ... خانم پرستار گفت ؛ يک لحظه احساس کردم ، پاهايم سست شده اند . مي گفت که حرارت و مهر از روح او به بيرون منتشر مي شد و بر عکس تمام بيماريهايي که ديده بود ، او قدرت نافذه ي زيادي داشت . « و همين طور بودي ، تو که همه مي گفتند و همه مي دانستند . تو حتي در دل تارکي هم مي تواني نفوذ کني مثل قطره قطره اي که روي سنگ مي چکد و در دلش نفوذ مي کند . کاش بيشتر نگاهت مي کردم ... کاش بيشتر در وجودم رخنه مي کردي ... کاش .» و باز ادامه داد که در طول مسير به او فکر مي کرد . گفت ؛ وقتي وارد دفتر شدم ، خواهرش هنوز گريه مي کرد و يکي از برادرانش که روي مبل نشسته بود و پايش را روي آن يکي پايش گذاشته بود ، به پيپ تند تند ، پک مي زد . گفت که شما روي همين مبل کناري نشسته بوديد که ناگهان به طرفش هجوم آورديد و گفتيد : -من ... به اينها مي گويم حالش خوب است ... از همه ي ما سالمتر است ... فقط ... به اين کلمه که رسيديد ، گريه کرديد و دوباره آرام به طرف مبل رفتيد و روي آن مبل نشستيد . خانم پرستار براي من گفت که برادر بزرگترش همين طور که به پيپ پک مي زد ، زير چشمي تمام رفتار کساني را که آنجا بودند مي پائيد و برادر ميانه که کنار چوب لباسي ايستاده بود ، به طرف اين پنجره آمد و روي برگهاي شمعداني دستي کشيد و بيرون را تماشا کرد و گفت : -فقط ... مرگ ... مادر را قبول ندارد ... « هميشه مي گفتي مادرانمان به خوشه هاي گندم و کفشدوزها و شمعداني ها مي مانند ، و باز مي گفتي ؛ به گفشهايمان نگاه کن . خاکي و آفتابي است . کاش مي توانستم به تو بگويم قلبم براي تو بود و تو تازه رفتي و بهانه ات خوشه هاي گندم و کفشدوزها و نسرين هاي آبي وحشي روي تپه اي بود که باد سايه ي ابر کوچکي را روي سبزه هاي شاد پسته اي آن انداخت ... امسال بهار را چه کنم ؟ ... » خانم پرستار گفت که بعد سعي کرد شما را دلداري دهد و براي همين گفت : -حتماً حال او خوب مي شود و مثل آن روزها به خانه بر مي گردد ... که خواهرش هق هق کنان گفت : -مگر مي شود ؟ او روي بالکني مي ايستاد و مي گفت ؛ من يک مرغ دريايي هستم . مي خواست شيرجه بزند توي حوض ، گاهي اوقات ، ماهي ها را از توي حوض در مي آورد و به آنها کمک نفس مي داد . . مي گفت ؛ طفلي ها توي آب خفه مي شوند ... نه اين باور کردني نبود . چگونه مي شود نقاشي که تابلوي پرنده ي مسافر را کشيده ، و تنديس مجسمه ي مريم را ساخته است و يکي از هنرمندان به نام بوده است ، چنين رفتارهايي از خودش نشان دهد ؟ ! . به هر حال در ادامه گفت ؛ شما ، خواهرش را در آغوش گرفته بوديد و برادرش پشت سر شما درميان نور شديدي که از در ورودي به سالن منعکس مي شد ، محو شديد . چقدر اين صحنه ها تکان دهنده است . اما من به خانم پرستار گفتم : -شما باز يک بيمار تازه وارد ديديد ؟! . پرونده اش را بياوريد ... کدام اتاق او را پذيرفته ايد ؟ ! صد بار به شما گفته ام که بيمار ، بيمار است ... اما وقتي خانم پرستار پرونده اش را آورد و گذاشت روبه روي چشمانم ، سريع او را شناختم و خيلي سريع به طرف اتاقش رفتم . راستي دوست داريد اتاق او را نشانتان بدهم ؟ وقتي وارد اتاقش شدم ، او در گوشه اي از اتاق نشسته بود و نور آفتاب از توي پنجره به او مي تابيد . سلام کردم . انگار مرا مي شناخت . گفت : -بالاخره آمدي ... ! بعد چهره اش را به طرفم چرخاند و گفت : -اي کاش تمام دنيا پنجره بود ... فکر کردم دارد به درختهايي که برگهايشان زرد شده اينطور خيره نگاه مي کند . از او پرسيدم : -چرا ؟ براي چه کاش تمام دنيا پنجره باشد ... !؟ دوباره به پنجره نگاه کرد و گفت : -به دو دليل ، يک ، من به تمام دنيا نور مي دادم و دومين دليل هم کاملاً شخصي است ... او که خيره شده بود به نور آفتاب ، سکوت کرد و ديگر هيچ چيزي نگفت . تمام توجه ام به طرف او جلب شده بود . ناگهان صداي خانم پرستار ، مثل فشنگ مرا از جايم پراند . او گفت : -ببخشيد ، اصلاً نمي خواستم مزاحمتي براي شما ايجاد کنم ، آقاي دکتر ... من که هنوز داشتم اين طرف و آن طرفم را نگاه مي کردم گفتم : -نه ... نه ... شما مزاحم نشديد ... خانم پرستار گفت : -مي شناسيدش ؟ ! دوباره به او نگاه کردم و گفتم : -من عاشق تابلو ها و مجسمه هايش هستم ... خانم پرستار که ديگر در کنارم ايستاده بود و او را تماشا مي کرد ، گفت : -آقاي دکتر به او چه دارويي بايد بدهيم ؟ ! . گفتم : -او امروز اصلاً هيچ گونه آرام بخشي نمي خواهد . من مشغول بازديد از مريضهاي ديگر شده بودم ، ولي فکرم پيش او بود ، روز بعد انگار تمام دنيا کج مي چرخيد ، تا من نتوانم او را ملاقات کنم . روز سوم تصميم گرفتم هر طوري که شده او را ببينم ، اما باز هم نشد ، ولي اصلاً دلم نمي خواست از زبان کسي ديگر از حال او با خبر شوم . دلم مي خواست خودم او را ملاقات کنم . شب روز چهارم بود . تلفن زدند و گفتند يکي از بيمارها اصلاً آرام نمي شود . به همين دليل مجبور شدم به اينجا بيايم . وقتي به کمک آمپولها و قرص هاي آرام بخش ، آن بيمار را آرام کردم ، بياد او افتادم . خيلي سريع به طرف اتاقش رفتم . چراغ را که روشن کردم ، او بلند فرياد کشيد : -چراغ را خاموش کن ... شب پره ها گول مي خورند ... نمي دانم چرا چراغ را خاموش کردم ؟ . ولي چراغ ديگر خاموش شده بود . او گفت : -کجا بودي تا حالا ؟ ... من چند روز است که منتظر تو هستم ... من او را در زير نور ضعيفي که از پنجره وارد اتاق مي شد ، ديدم و به او گفتم : -مشغول بودم ... دوست داشتم به ديدنت بيايم ، اما نمي شد ... خب چه مي شد کرد ؟ او سرش را تکان داد و گفت : -ببخشيد ، سر شما فرياد کشيدم ... در اتاق را بستم و وارد اتاق شدم . گفت : -راز نورها را مي داني ؟ گفتم : -نه ؟ ! ... « تو راز همه چيز را مي دانستي . راز نورها و رنگها را ، صداي تو از جنس نور بود و رنگ داشت ، رنگ آبي ماوراء بهار ، رنگ آبي نسرينهاي وحشي روي تپه ، تو راز شاپرکها را مي دانستي ... کاش مي توانستم تمام آنچه را که نمي توانم بگويم را بگويم ... کاش » او نگاهي به من انداخت و گفت : -نور چراغها مثل سراب توي کوير هستند که آدمهاي تشنه را گول مي زند ... نور چراغ ها حرارت ندارند ... نور چراغ ها فقط شيشه ي خودشان را داغ مي کنند ... نور چراغ ها درست عين خاطره ها هستند که فقط حسرت مي سازند ... وقتي صحبت هايش تمام شد ، از زير آن نور کمي که وارد مي شد ، بلند شد و رفت روي همين تخت دراز کشيد و به سقف خيره ماند . در تمام طول مدتي که در اين اتاق بود ، يکبار هم صداي ناله اي از او شنيده نشد . تقريباً ديگر به او عادت کرده بودم . هميشه مي گفت : -مادرها مثل شمع هستند ... هر موقع او از مادرش صحبت مي کرد ، من يک ساعت بعد در گورستان سر قبر مادرم ، زار گريه مي کردم . پائيز امسال من راز خيلي از چيزها را دانستم . يک روز وقتي براي ديدنش به اتاقش رفته بودم ، او روي تخت نشسته بود و به باغ نگاه مي کرد گفتم : -ديگر پائيز هم آمده است ... درختهاي باغ هم کم کم دارند به خواب مي روند ... او برگشت و مرا نگاه کرد و گفت : -مي داني راز شب پره ها چيست ؟ ! ... گفتم : -نه ؟ ! او خنيديد و گفت : -بعداً برايت مي گويم ... او هر روز برايم از گفشدوزکها و سنجاقکها و چيزهاي ديگر صحبت مي کرد . مثلاً يکبار گفت : -ميداني چرا حلزونها رد پا به جا مي گذارند ؟ ! انگار ديگر مي دانست من مثل هميشه جواب منفي مي دهم . براي همين سريع ادامه داد و گفت : -آنها قصه ي آن برادر و خواهر را که در جنگل گم شدند ، و به دست آن جادوگر افتادند را حتماً گوش کرده اند . براي همين است که رد پا بجا مي گذارند که راه خانه ي خودشان را گم نکنند . غافل از اينکه آنها آنقدر ترسو هستند که هميشه خانه ي خودشان را روي شانه هايشان به اين طرف و آن طرف مي برنند ... ما مي دانستيم که حالش بايد رو به بهبودي برود ، اما او مثل اين باغ که باد پائيزي او را نابود مي کرد ، حالش روز به روز بدتر و بدتر مي شد . تيم پزشکي اين مرکز گفته بود ؛ همه ي عضوهاي بدن او سالم و عادي کار مي کنند . ديروز ، وقتي که به جرأت مي توانستي ، بگويي ديگر برگي روي درختان اين باغ نمانده است ، مرا صدا زدند که حالش خيلي بد شده است . وقتي بالاي سرش رسيدم ، در چشمهايم خيره نگاه مي کرد . سکوت ممتددي در تمام فضاي اتاق حاکم بود . بعد با صداي گرفته گفتم : -راز شب پره ها را فهميدم ... او خنيديد و سرش را به علامت رضايت تکان داد و دستش را به طرفم دراز کرد . با هر دو دستم ، دستش را گرفتم و به او خيره نگاه کردم . « کاش در کنارت بودم و دست هايت را مي گرفتم ... تو هميشه مي گفتي ، دنيا به سوسکها مي رسد ، بيچاره نسرينهاي وحشي ... کاش دوباره به من نگاه مي کردي ... کاش ما از چشم دنيا پنهان ، قرار امسال بهار را روي آن تپه اي که مي گفتي ، با هم مي گذاشتيم تا با تو باشي و من و آن همه زيبايي ديدني که مي گفتي ... » من دوباره با صداي بغض آلود به او گفتم : -شب پره ها آنقدر غرق وجود نور شمع مي شوند که اصلاً نمي فهمند کام مرگ چگونه آنها را مي بلعد ... لحظه اي گذشت و لبخند روي لبهايش خشکيد و چشمهايش را آرام بست و ديگر هيچ چيز نگفت ...
|
| ||||||||||||||||||||||||||||