داستان و طنز           فال و طالع بینی           لطیفه و اس ام اس

  مقاله هاي شفيعي كدكني
  تنهايي غربت
  هستی در جهان نیستی
  شعر فارسي در قرن چهارم
  پيش از پريدن روي آخرين مين
  زندگي مثل چاي است
  شعر جنگ
  براکت
  نمئ شد که از آن..
  موهبت بخشيدن شادي

  آيا غذاي ما در رفتارمان..
  (تا 31 فروردين) ( 24..
  آلباتروس
  طالع بيني ماه سرطان(تير)
  بهمن با اسفند (12+11)
  طالع روز جمعه
  ( تا 24 ارديبهشت) (..
  حرف خ
  فکر کرديد که چه رنگي..
  طالع بيني ماه دوپيکر(خرداد)

  اس-ام-اس ها و آف هاي عاشقانه-5
  علل روابط دختر ها و پسرها
  اس-ام-اس طنز-3
  حافظ در عصر جديد(طنز)   
  دوست داري با كلاس بشي
  تاريخچه ي اس-ام-اس در ايران!!!!
  حرفهاي زن ومرد در مواقع..
  اس-ام-اس هاي فوق عشقولانه
  تا حالا ديدي بوش برقصه..
  اس-ام-اس هاي طنز سري جديد-1

 

       لینک های برتر

 

     لینک های داغ

 
 


 

وقتي مادر مي ميرد ...


تمام تنم يخ کرده ، نه بخاطر اينکه امروز آخرين برگهاي درختان پائيز زده روي زمين افتاده اند و اولين دانه هاي برف زمستاني مي بارند . قرار بود بهار امسال با هم به ديدن نسرينهاي آبي وحشي روي تپه ي آن علفزار دور دست که مي گفتي برويم ... به ديدن چشمه اي که پايش بابونه ها مي درخشند ... من سردم است و تو آنجا سردتر با چشماني يخ زده در انتظار من هستي . کاش اينقدر اين مسير طولاني نبود و اين خش خش برگهاي خشک در گوشهايم ، گوشواره نمي شدند ... هرگز تا به اين اندازه عاشق نبودم و تو نيستي تا با هم از اينجا گذر کنيم و برويم پاي چشمه و بابونه ها ، و آنجا به تماشاي نسرينهاي آبي بنشينيم ... اين مسير چقدر طولاني است ... کاش مي توانستيم حتي براي لحظه اي با هم از اين مسير عبور کنيم و تو از هستي عشق بگويي ، از آن هستي که هست و تو نيستي که براي تو بگويمش ... ))

بفرمائيد اينجا آرام بنشينيد . راستش را بخواهيد هنوز يک سئوال براي خودم بي جواب مانده است . چرا ؟ واقعاً چه علتي دارد که بعضي ها دچار اين گونه خللهاي عصبي مي شوند ؟ . من در تمام طول مدتي که اينجا با بيماريهاي مختلف سرو کار داشتم ، هرگز بيماري با اين سابقه ي هنري و اينهمه افتخارات نداشته ام . روزي که شما به همراه خانواده اش آمديد ، من اينجا نبودم . وقتي که آمدم ، متأسفانه شما رفته بوديد . خانم پرستار گفت که کوچکترين فرد خانواده بود و رفتار او خيلي عادي به نظر مي رسيد . حتي گفت ؛ از تمام آن خانواده اي که همراه او آمده اند ، عاقلتر بود . البته از اين حرفش منظوري نداشت و در ادامه گفت ؛ وقتي که در را براي او باز کردم ، از من خيلي مؤدبانه تشکر کرد . گفت که وقتي براي او لباسهاي سفيد رنگ را آوردم . همسر شما به او گفت :

-اين لباسها ، آرمبخش قويي هستند ...

او وقتي روي تخت نشسته بود ، لباسها را بر تنش پوشاندند . خانم پرستار گفت ؛ او اصلاً حرف نزد و فقط خيره مي شد به يک نقطه و وقتي خواستم برگردم پيش خانواده اش ، او لبخندي بر روي لبانش نشست و گفت :

-به اميد ديدار ...

خانم پرستار گفت ؛ يک لحظه احساس کردم ، پاهايم سست شده اند . مي گفت که حرارت و مهر از روح او به بيرون منتشر مي شد و بر عکس تمام بيماريهايي که ديده بود ، او قدرت نافذه ي زيادي داشت . « و همين طور بودي ، تو که همه مي گفتند و همه مي دانستند . تو حتي در دل تارکي هم مي تواني نفوذ کني مثل قطره قطره اي که روي سنگ مي چکد و در دلش نفوذ مي کند . کاش بيشتر نگاهت مي کردم ... کاش بيشتر در وجودم رخنه مي کردي ... کاش .»

و باز ادامه داد که در طول مسير به او فکر مي کرد . گفت ؛ وقتي وارد دفتر شدم ، خواهرش هنوز گريه مي کرد و يکي از برادرانش که روي مبل نشسته بود و پايش را روي آن يکي پايش گذاشته بود ، به پيپ تند تند ، پک مي زد . گفت که شما روي همين مبل کناري نشسته بوديد که ناگهان به طرفش هجوم آورديد و گفتيد :

-من ... به اينها مي گويم حالش خوب است ... از همه ي ما سالمتر است ... فقط ...

به اين کلمه که رسيديد ، گريه کرديد و دوباره آرام به طرف مبل رفتيد و روي آن مبل نشستيد .

خانم پرستار براي من گفت که برادر بزرگترش همين طور که به پيپ پک مي زد ، زير چشمي تمام رفتار کساني را که آنجا بودند مي پائيد و برادر ميانه که کنار چوب لباسي ايستاده بود ، به طرف اين پنجره آمد و روي برگهاي شمعداني دستي کشيد و بيرون را تماشا کرد و گفت :

-فقط ... مرگ ... مادر را قبول ندارد ...

« هميشه مي گفتي مادرانمان به خوشه هاي گندم و کفشدوزها و شمعداني ها مي مانند ، و باز مي گفتي ؛ به گفشهايمان نگاه کن . خاکي و آفتابي است . کاش مي توانستم به تو بگويم قلبم براي تو بود و تو تازه رفتي و بهانه ات خوشه هاي گندم و کفشدوزها و نسرين هاي آبي وحشي روي تپه اي بود که باد سايه ي ابر کوچکي را روي سبزه هاي شاد پسته اي آن انداخت ... امسال بهار را چه کنم ؟ ... »

خانم پرستار گفت که بعد سعي کرد شما را دلداري دهد و براي همين گفت :

-حتماً حال او خوب مي شود و مثل آن روزها به خانه بر مي گردد ...

که خواهرش هق هق کنان گفت :

-مگر مي شود ؟ او روي بالکني مي ايستاد و مي گفت ؛ من يک مرغ دريايي هستم .
مي خواست شيرجه بزند توي حوض ، گاهي اوقات ، ماهي ها را از توي حوض در مي آورد و به آنها کمک نفس مي داد . . مي گفت ؛ طفلي ها توي آب خفه مي شوند ...

نه اين باور کردني نبود . چگونه مي شود نقاشي که تابلوي پرنده ي مسافر را کشيده ، و تنديس مجسمه ي مريم را ساخته است و يکي از هنرمندان به نام بوده است ، چنين رفتارهايي از خودش نشان دهد ؟ ! . به هر حال در ادامه گفت ؛ شما ، خواهرش را در آغوش گرفته بوديد و برادرش پشت سر شما درميان نور شديدي که از در ورودي به سالن منعکس مي شد ، محو شديد . چقدر اين صحنه ها تکان دهنده است . اما من به خانم پرستار گفتم :

-شما باز يک بيمار تازه وارد ديديد ؟! . پرونده اش را بياوريد ... کدام اتاق او را پذيرفته ايد ؟ ! صد بار به شما گفته ام که بيمار ، بيمار است ...

اما وقتي خانم پرستار پرونده اش را آورد و گذاشت روبه روي چشمانم ، سريع او را شناختم و خيلي سريع به طرف اتاقش رفتم . راستي دوست داريد اتاق او را نشانتان بدهم ؟ وقتي وارد اتاقش شدم ، او در گوشه اي از اتاق نشسته بود و نور آفتاب از توي پنجره به او مي تابيد .

سلام کردم . انگار مرا مي شناخت . گفت :

-بالاخره آمدي ... !

بعد چهره اش را به طرفم چرخاند و گفت :

-اي کاش تمام دنيا پنجره بود ...

فکر کردم دارد به درختهايي که برگهايشان زرد شده اينطور خيره نگاه مي کند . از او پرسيدم :

-چرا ؟ براي چه کاش تمام دنيا پنجره باشد ... !؟

دوباره به پنجره نگاه کرد و گفت :

-به دو دليل ، يک ، من به تمام دنيا نور مي دادم و دومين دليل هم کاملاً شخصي است ...

او که خيره شده بود به نور آفتاب ، سکوت کرد و ديگر هيچ چيزي نگفت . تمام توجه ام به طرف او جلب شده بود . ناگهان صداي خانم پرستار ، مثل فشنگ مرا از جايم پراند . او گفت :

-ببخشيد ، اصلاً نمي خواستم مزاحمتي براي شما ايجاد کنم ، آقاي دکتر ...

من که هنوز داشتم اين طرف و آن طرفم را نگاه مي کردم گفتم :

-نه ... نه ... شما مزاحم نشديد ...

خانم پرستار گفت :

-مي شناسيدش ؟ !

دوباره به او نگاه کردم و گفتم :

-من عاشق تابلو ها و مجسمه هايش هستم ...

خانم پرستار که ديگر در کنارم ايستاده بود و او را تماشا مي کرد ، گفت :

-آقاي دکتر به او چه دارويي بايد بدهيم ؟ ! .

گفتم :

-او امروز اصلاً هيچ گونه آرام بخشي نمي خواهد .

من مشغول بازديد از مريضهاي ديگر شده بودم ، ولي فکرم پيش او بود ، روز بعد انگار تمام دنيا کج مي چرخيد ، تا من نتوانم او را ملاقات کنم . روز سوم تصميم گرفتم هر طوري که شده او را ببينم ، اما باز هم نشد ، ولي اصلاً دلم نمي خواست از زبان کسي ديگر از حال او با خبر شوم . دلم مي خواست خودم او را ملاقات کنم . شب روز چهارم بود . تلفن زدند و گفتند يکي از بيمارها اصلاً آرام نمي شود . به همين دليل مجبور شدم به اينجا بيايم . وقتي به کمک آمپولها و قرص هاي آرام بخش ، آن بيمار را آرام کردم ، بياد او افتادم . خيلي سريع به طرف اتاقش رفتم . چراغ را که روشن کردم ، او بلند فرياد
کشيد :

-چراغ را خاموش کن ... شب پره ها گول مي خورند ...

نمي دانم چرا چراغ را خاموش کردم ؟ . ولي چراغ ديگر خاموش شده بود . او گفت :

-کجا بودي تا حالا ؟ ... من چند روز است که منتظر تو هستم ...

من او را در زير نور ضعيفي که از پنجره وارد اتاق مي شد ، ديدم و به او گفتم :

-مشغول بودم ... دوست داشتم به ديدنت بيايم ، اما نمي شد ... خب چه مي شد کرد ؟

او سرش را تکان داد و گفت :

-ببخشيد ، سر شما فرياد کشيدم ...

در اتاق را بستم و وارد اتاق شدم . گفت :

-راز نورها را مي داني ؟

گفتم :

-نه ؟ ! ...

« تو راز همه چيز را مي دانستي . راز نورها و رنگها را ، صداي تو از جنس نور بود و رنگ داشت ، رنگ آبي ماوراء بهار ، رنگ آبي نسرينهاي وحشي روي تپه ، تو راز شاپرکها را مي دانستي ... کاش مي توانستم تمام آنچه را که نمي توانم بگويم را بگويم ... کاش »

او نگاهي به من انداخت و گفت :

-نور چراغها مثل سراب توي کوير هستند که آدمهاي تشنه را گول مي زند ... نور چراغ ها حرارت ندارند ... نور چراغ ها فقط شيشه ي خودشان را داغ مي کنند ... نور چراغ ها درست عين خاطره ها هستند که فقط حسرت مي سازند ...

وقتي صحبت هايش تمام شد ، از زير آن نور کمي که وارد مي شد ، بلند شد و رفت روي همين تخت دراز کشيد و به سقف خيره ماند . در تمام طول مدتي که در اين اتاق بود ، يکبار هم صداي ناله اي از او شنيده نشد . تقريباً ديگر به او عادت کرده بودم . هميشه
مي گفت :

-مادرها مثل شمع هستند ...

هر موقع او از مادرش صحبت مي کرد ، من يک ساعت بعد در گورستان سر قبر مادرم ، زار گريه مي کردم . پائيز امسال من راز خيلي از چيزها را دانستم . يک روز وقتي براي ديدنش به اتاقش رفته بودم ، او روي تخت نشسته بود و به باغ نگاه مي کرد گفتم :

-ديگر پائيز هم آمده است ... درختهاي باغ هم کم کم دارند به خواب مي روند ...

او برگشت و مرا نگاه کرد و گفت :

-مي داني راز شب پره ها چيست ؟ ! ...

گفتم :

-نه ؟ !

او خنيديد و گفت :

-بعداً برايت مي گويم ...

او هر روز برايم از گفشدوزکها و سنجاقکها و چيزهاي ديگر صحبت مي کرد . مثلاً يکبار گفت :

-ميداني چرا حلزونها رد پا به جا مي گذارند ؟ !

انگار ديگر مي دانست من مثل هميشه جواب منفي مي دهم . براي همين سريع ادامه داد و گفت :

-آنها قصه ي آن برادر و خواهر را که در جنگل گم شدند ، و به دست آن جادوگر افتادند را حتماً گوش کرده اند . براي همين است که رد پا بجا مي گذارند که راه خانه ي خودشان را گم نکنند . غافل از اينکه آنها آنقدر ترسو هستند که هميشه خانه ي خودشان را روي شانه هايشان به اين طرف و آن طرف مي برنند ...

ما مي دانستيم که حالش بايد رو به بهبودي برود ، اما او مثل اين باغ که باد پائيزي او را نابود مي کرد ، حالش روز به روز بدتر و بدتر مي شد . تيم پزشکي اين مرکز گفته بود ؛ همه ي عضوهاي بدن او سالم و عادي کار مي کنند . ديروز ، وقتي که به جرأت
مي توانستي ، بگويي ديگر برگي روي درختان اين باغ نمانده است ، مرا صدا زدند که حالش خيلي بد شده است . وقتي بالاي سرش رسيدم ، در چشمهايم خيره نگاه مي کرد . سکوت ممتددي در تمام فضاي اتاق حاکم بود . بعد با صداي گرفته گفتم :

-راز شب پره ها را فهميدم ...

او خنيديد و سرش را به علامت رضايت تکان داد و دستش را به طرفم دراز کرد . با هر دو دستم ، دستش را گرفتم و به او خيره نگاه کردم .

« کاش در کنارت بودم و دست هايت را مي گرفتم ... تو هميشه مي گفتي ، دنيا به سوسکها مي رسد ، بيچاره نسرينهاي وحشي ... کاش دوباره به من نگاه مي کردي ... کاش ما از چشم دنيا پنهان ، قرار امسال بهار را روي آن تپه اي که مي گفتي ، با هم مي گذاشتيم تا با تو باشي و من و آن همه زيبايي ديدني که مي گفتي ... »

من دوباره با صداي بغض آلود به او گفتم :

-شب پره ها آنقدر غرق وجود نور شمع مي شوند که اصلاً نمي فهمند کام مرگ چگونه آنها را مي بلعد ... لحظه اي گذشت و لبخند روي لبهايش خشکيد و چشمهايش را آرام بست و ديگر هيچ چيز نگفت ...





برترین های دنیای وب


 
        تبلیغات

خرید کن بعدا پول را پرداخت کن
      محصولات جدید
      پیوندهای سایت
خواندنی روز
جوک جدید
تفریح گشت و گذار
دانستنی علمی
عشق و دوستی
تاپ سایت ایران
پرشین تاپ سایت
لینک باکس
خبر روز
پزشکی دارویی
طنز sms
خبر روزانه
تهران عشق
مقالات مختلف
مطلب روز
اس ام اس طنز
سرگرمی خفن
اسمس جدید
علمی هنری
کارت تبریک
download
سرگرمی
      لینک روز
  شاه دوماد » سوگند
  بنيامين بهادري »..
  يک سري تصاوير..
  متافيزيك وحقيقت ذكر(قسمت2)
  پرواز اشياي نوراني..
  آشتي آزادي و انضباط
  چگونه برنامه هاي..
  جوک-42
  رکورد رام کردن..
  چه چيزهايي را..
  خشونت در خانواده
  نمكي كه زوج..
  خواص يوگا در ميانسالان
  چاقي
  دوتا فوت كن
      عضویت در سایت

آدرس ايميل خود را وارد کنيد:

عضو لغو عضويت

      تبلیغات
















خانه :: لینک باکس :: نقشه سایت