داستان و طنز           فال و طالع بینی           لطیفه و اس ام اس

  شهر خاموش من ! آن..
  اي خداي عزيزم؛تو از..
  شعر ابديت
  روايت ديگری از داستان داش آکل
  سگ خالي قصه
  ضرب المثل هاي ايراني (..
  چرک نویس همین بازی
  زيبايي شناسي و شعر
  علیمراد... علیمراد
  ضرب المثل هاي ايراني (ف)

  دي با دي (10+10)
  نحوه ي عطسه نشاندهنده شخصيت..
  كف بيني و خط ترشيدگي!!   
  تير با مرداد (5+4)
  طالع بيني روز هاي هفته
  طالع بيني ماه قوس(آذر)
  آذر با اسفند (12+9)
  متولدين اسد (مرداد)
  حرفه و پيشه کساني که..
  خصوصيات کساني که چرخه زندگيشان..

  اس-ام-اس ها و آف هاي عاشقانه-5
  علل روابط دختر ها و پسرها
  اس-ام-اس طنز-3
  حافظ در عصر جديد(طنز)   
  دوست داري با كلاس بشي
  تاريخچه ي اس-ام-اس در ايران!!!!
  حرفهاي زن ومرد در مواقع..
  اس-ام-اس هاي فوق عشقولانه
  تا حالا ديدي بوش برقصه..
  اس-ام-اس هاي طنز سري جديد-1

 

       لینک های برتر

 

     لینک های داغ

 
 


 

زندگي در غرب فرزند وطن


اشك هايم مثل باران بهاري فرو مي چكيد. اين نخستين بهاري بود كه با سنگ قبر پدر به جاي خودش درد دل مي كردم. بيشتر از پنج ماه است كه پدرم بر اثر بيماري درگذشته است و من با گذشت اين مدت كه به نظرم گاهي اوقات هر لحظه اش قرني گذشته است، تصميم گرفته ام براي پيدا كردن و ديدن مادرم به انگليس بروم. بيست سال پيش، پدرم براي تحصيل قصد رفتن كرد، اما قبل از آن كه قصدش را عملي كند... مامان بزرگ و بابا بزرگ، تصميم گرفتند كاري كنند كه پسر يكدانه شان تنها عازم ديار غربت نشود... آنها از بين فاميل و اقوام و آشنايان، دختراني را براي او در نظر گرفته بودند اما يك روز حادثه عجيب و ساده اي رخ داد. پدرم كه تازه چند ماهي بود گواهينامه رانندگي گرفته بود، با دختر خانمي تصادف مي كند، پاي چپ آن دختر در آن تصادف آسيب مي بيند و اين آسيب ديدگي موجب آشنايي پدرم با او مي شود. آنها در كمتر از دو ماه آشنايي به اصرار پدرم و علي رغم مخالفت مامان بزرگ و بابابزرگ عقد مي كنند، جشن ساده اي برگزار مي شود و تداركات سفر مهيا مي شود. پدرم از يك خانواده بازاري و نسبتا مرفه با مادرم از خانواده اي متوسط ازدواج مي كند. من چيز زيادي درباره خانواده مادرم نمي دانم جز چند قطعه عكس يادگاري از مراسم ساده ازدواج آنها. هيچ وقت فرصتي پيش نيامد تا فاميل مادري ام را ببينم، زيرا پنج، شش ماه بعد از ازدواج شان راهي لندن شدند. بابابزرگ آرزوهاي زيادي براي تنها پسرش كه وارث اموالش نيز به شمار مي رفت، داشت. پدرم جوان مستعدي بود كه به او اميد زيادي مي رفت. با توجه به قبولي پدرم با رتبه عالي در امتحانات ورودي كمبريج در رشته (مهندسي صنايع غذايي) و دريافت بورسيه مستقل و ممتاز و امكاناتي كه بابابزرگ براي شان فراهم كرد، پدر و مادرم خانه كوچك و زيبايي در منطقه West End يا لندن جديد و مترقي خريدند و زندگي مشترك شان را با عشق آغاز كردند. پدرم هروقت از عشق حرف مي زد خوب يادم هست كه چشمانش مي درخشيد و بعد دانه هاي درشت اشك در آن برق مي زد...
من اغلب با خودم فكر مي كردم چه طور عشقي بوده كه بيش از چهار، پنج سال طول نكشيده و بعد مادر ناگهان ما را ترك كرده. من از آن زمان چيز زيادي به ياد ندارم. حتي درست نمي توانم چهره مادرم را در آن روزگار به ياد آورم جز آن كه با ديدن عكس هايش او را به خاطر آورم.
يك سال و نيم پس از ازدواج آنها من به دنيا آمدم. پدرم مي گفت: مادرت چندان راغب نبود كه بچه دار شويم، مي گفت بچه دست و پايم را بند مي كند. مزاحم درس خواندن توست و فرصت هاي زيادي را از من مي گيرد... او كه پس از ورود به لندن به فكر اشتغال و سرگرمي افتاده بود، علي رغم ميل پدرم در كنار فراگيري زبان انگليسي در دوره هاي دكوراسيون داخلي يك كالج نيمه خصوصي شركت مي كرد كه مبالغ قابل توجهي هم بابت آموزش مي گرفتند. پدرم مي گفت: (نمي خواستم (ليلي) احساس غربت و دلتنگي كند يا خيال كند به او اهميت نمي دهم، به خاطر همين رضايت دادم دنبال يادگيري آنچه علاقه دارد برود، اما او بعد از يادگيري قصد داشت كار كند. ما نياز مالي نداشتيم. هم كمك از طرف پدرم مي رسيد و هم به عنوان دانشجوي ممتاز بورسيه از دانشگاه مبلغ مناسبي پول دريافت مي كردم. علاوه بر آن توانسته بودم در آزمايشگاه دانشگاه به عنوان دستيار مشغول شوم كه هم امتيازي شايسته محسوب مي شد و هم درآمدي برايم فراهم آورده بود.)
به هر حال تولد من راستي راستي براي مادر يك بدشانسي بزرگ محسوب مي شد، چون درست همزمان با تولدم كار مناسبي به او پيشنهاد شده بود كه ناچار بود از قبولش سرباز زند. با اين حال وقتي براي بار دوم اين شانس درست سه ماه بعد از تولدم به سراغش آمد، او مرا رها كرد و به دست پرستار سپرد و قراردادش را امضا كرد. در نتيجه من از سه ماهگي زير دست پرستار انگليسي بزرگ و از خوردن شير مادر به همين دليل محروم شده بودم كه به دنبال آن بذر نخستين اختلافات شديد پدر و مادرم پاشيده شد.پدرم هميشه وقتي با اصرار من از آن روزها ياد مي كرد، مي گفت:
هيچ چيز به اندازه اين كه مي ديدم (رزا- ) پرستارت - موقعي كه گرسنت مي شد و بهانه مادرت رو مي گرفتي، به زور شيرخشك با شيشه به حلقت مي ريخت و سعي مي كرد با تكان دادن تو و زمزمه كردن قطعه اي از يك لالايي انگليسي آرومت كنه، منو عذاب نمي داد. اما مادرت عين خيالش نبود، باورم نمي شد اين همون ليلي منه... ديگه حتي به من فكر نمي كرد، فقط دنبال پروژه اش بود. حتي سراغ خونوادش رو هم نمي گرفت، باورم نمي شد، با اصرار من هميشه به مادرش زنگ مي زد... حتي وقتي مادرش پشت تلفن گريه اش مي گرفت اون گوشي رو زمين مي ذاشت. تعجب مي كردم... اون انگار كه سال ها انگليسي شده بود. من درست برعكس اون هفته اي دو بار با خونوادم تماس مي گرفتم، تازه اغلب وظيفه تماس با مادر پير ليلي كه تنها هم زندگي مي كرد با من بود. اون تفريح با گروهي از دوستانش و كار در پروژه هاي مختلف رو به من و تو ترجيح مي داد و همين باعث مي شد روز به روز بيشتر از گذشته احساس پوچي كنم. من خسته از كلاس و كار به خانه برمي گشتم و با اشتياق تمام با تو حرف مي زدم و روز به روز بزرگ شدنت را زيرنظر مي گرفتم اما او اغلب وقتي به خانه برمي گشت عصبي و كم حوصله بود و بيشتر اوقات حتي سر ميز شام هم حاضر نمي شد. از اون جايي كه پختن ناهار با (رزا) بود، شام اغلب مجبور بوديم يا بيرون از خانه غذا بخوريم يا به خوردن بيسكويت و قهوه بسنده كنيم. كم كم خوشحال بودم از اين كه روزها مي گذره و من واحدهاي درسيم رو با موفقيت مي گذرونم. دلم مي خواست زودتر به ايران برگرديم. مطمئن بودم در كنار خانواده و توي مملكت خودمون اوضاع بهتر مي شه. بالاخره روز موعود فرا رسيد، جشن فارغ التحصيلي و بعد يك سفر كه خيال مي كردم با پايان اون هم خستگي من به پايان مي رسه و هم شرايطي فراهم مي شه تا بيشتر با ليلي و در كنار تو بتونيم خوش بگذرونيم و راجع به آينده مون، آرزوهامون و خيلي چيزهاي ديگه حرف بزنيم و تصميم بگيريم.
(منچستر)، (ولز) و بالاخره (برايتون) آخرين نقطه اي بود كه به آن سفر كرديم. در (برايتون) كه شهري ديدني و زيبا بود تصميم گرفتم در يك شب زيباي بهاري كه تو در خواب بودي، همه خواسته هاي قلبي ام رو براي ليلي بگم... بهش گفتم كه مي خوام برگرديم. گفتم كه چه آرزوهايي دارم و چه نقشه هايي براي آينده خودمون و (ژاله) كوچولو كشيدم.
ليلي وحشت زده منو نگاه كرد، بعد ابروهايش را بالا گرفت و با لحني پر از تمسخر گفت: ديونه شدي، به خيالت من، زندگي و خوشبختيم رو ول مي كنم دنبالت مي آم؟...! اعصابم به هم ريخت، براي اولين بار صدامو بالا بردم، نفهميدم چي شد، اما بغض تموم اون چهار، پنج ساله رو بيرون ريختم، اون كه باورش نمي شد من آن قدر محكم سر حرفم وايساده باشم هيچي نگفت... پشيمون شدم، سعي كردم از دلش در بيارم، فرداي اون روز به خيال اين كه با خريد هديه اي گران قيمت كه دو روز قبل پشت ويترين مغازه جواهرفروشي ديده و پسنديده بود، رضايتش رو جلب مي كنم به خونه برگشتم اما خونه خالي بود. فقط يه نامه روي كنسول چوبي كنار در اتاق هتل به چشم مي خورد: ژاله رو به مهد هتل سپردم. دنبالم نيا، من با تو هيچ كجا نمي يام...)
بعد از آن روز ديگر نه من و نه پدر، مادر را نديديم. ما با عجله به لندن بازگشتيم به اميد آن كه او را در خانه ببينيم اما او زودتر از ما وسايلش را برداشته و رفته بود. حساب بانكي دو نفري مامان و بابا تقريبا خالي شده بود. آن موقع من حدود چهار سال داشتم... پدر به هر دري زد تا مادر را پيدا كند... وكيل گرفت... اما مادر بعد از حضور در دادگاه تقاضاي طلاق كرده بود... در اظهارنامه اي كه پدرم رونوشت آن را هميشه و تا دم مرگ با خود داشت از زبان مادر نوشته شده بود:
همسرم تعادل رواني ندارد و خشن و پرخاشگر است و من امنيت جاني ندارم. او مي خواهد مرا مجبور كند به جايي بازگردم كه از آن جا فرار كرده ام! سه هفته بعد از حكم نهايي دادگاه، ما براي هميشه انگليس را ترك كرديم.پدر همه تلاشش را به كار گرفت تا من دختري مستقل بار بيايم. دختري كه بتواند به تنهايي براي زندگي اش تصميم بگيرد. او در خانواده اي متدين بارآمده بود، براي همين زندگي با زني كه خود را با فرهنگ آبا و اجدادي اش بيگانه مي دانست و از آن فرار مي كرد و علاقه خاصي به فرهنگ غربي داشت ميسر نبود. با آن كه مي دانستم او در ته دل به مادرم فكر مي كند اما مطمئن بودم از كاري كه كرده ناراضي نيست.
ما به خانه مامان بزرگ و بابابزرگ برگشتيم و تا روزي كه آن دو زنده بودند با آنها زندگي كرديم. پس از آن دو، من و پدر در همان خانه پدري اش مانديم؛ خانه اي ويلايي اما قديمي، بزرگ و زيبا با باغچه اي پر از گل هاي رنگارنگ و معطر در يكي از كوچه باغ هاي (قلهك.) پدر چند سال در يكي از كارخانه هاي موادغذايي به عنوان كارشناس و سپس مدير واحد نظارت بر توليد مشغول به كار بود و شش، هفت سال بعد با راه اندازي يك كارگاه مواد غذايي، مستقلا و با حمايت بابابزرگ به توليد انواع بيسكويت و يك نوع شكلات مشغول شد. تا آن جايي كه يادم هست به خاطر علاقه خاص من به اين گونه محصولات، هميشه در خانه ما نمونه هايي از انواع بيسكويت و شكلات وجود داشت، شايد همين باعث شد كه من رفته رفته به رشته (تغذيه) علاقه مند شوم. پدر تشويقم مي كرد و مامان بزرگ و بابابزرگ هم هميشه برايم بهترين ها را مي خواستند. بعد از آن كه پدرم از دست رفت تازه فهميدم او حدود دو سال با بيماري اش كلنجار رفت اما براي آن كه تنها فرزندش نگران او نباشد و مشغول تحصيل و كسب موفقيت هايش باشد، دم بر نياورد. با آن كه به آنچه مي خواستم رسيدم و حالا سال دوم دانشگاه هستم، تصميم گرفته ام هر طور شده، به تنها پرسش مهم زندگي ام پاسخ دهم و آن رفتن مادر است. دلم مي خواهد او را از نزديك ببينم و بفهمم كه آيا از كاري كه كرده پشيمان نشده. او حتي تا آن جا كه از پدرم شنيده ام براي خاكسپاري مادرش هم به ايران برنگشت. مادربزرگم يعني مادر مادرم كه هرگز او را به ياد ندارم، سه ماه بعد از بازگشت ما به ايران درگذشت. پدرم برايم تعريف كرده: قبل از آن دو، سه باري براي ديدن تو آمد، هروقت تو را مي ديد چشم هايش پر از اشك مي شد و آه مي كشيد. چون تو شبيه به ليلي گمشده اش بودي. پدرم و بابابزرگ و مامان بزرگ معتقد بودند من از نظر قيافه شبيه مادرم هستم. حالا كه تا چند ساعت ديگر قرار است در لندن باشم، قلبم به تندي مي زند. نمي دانم چه حوادثي پيش رويم قرار دارد، نمي دانم آيا موفق به ديدن مادرم مي شوم يا نه؟
آخرين آدرس كه از او دارم متعلق به پاسخ درخواست طلاق او و نتايج دادگاهي است كه طي نامه اي براي پدرم ارسال شد. طي آن نامه علاوه بر قطعيت حكم طلاق، دادگاه تصميم به فروش خانه مشترك شان و تقسيم اموال به نفع مادرم گرفته بود. در نتيجه پدرم كه تا قبل از رفتن به خاطر توقيف خانه از سوي دادگاه موفق به فروش آن نشد، طي وكالتنامه اي تمام خانه و اموال را به نام مادرم كرد تا اين آخرين يادگار او نيز از زندگي اش محو شود. با اين حساب خيال مي كنم بايد وضع زندگي مادرم خوب باشد. اگرچه او در آن خانه زندگي نكرد و تا آن جا كه از آخرين آدرس مشخص است او خانه را فروخت و در نقطه اي ديگر خانه اي خريد. ساعت حدود شش عصر هواپيما در فرودگاه لندن به زمين نشست و من بار ديگر پس از 16 سال پا به خاكي گذاشتم كه در آن متولد شده بودم. با وجود شناسنامه اولم كه در انگليس صادر شده بود، من يك شهروند انگليسي محسوب مي شدم. پدر برايم گفته بود كه (با گرفتن شناسنامه ايراني خيلي دلم مي خواست محل تولدت را تهران بنويسم، حتي به خاطرش حاضر بودم پول بپردازم اما بعد پشيمان شدم. فكر كردم خوب نيست در اوراق هويت فرزندم دروغي نوشته شود.)
تا آن جا كه يادم هست محل تولد من هميشه در نوشتن مدارك تحصيلي و دانشگاهي و ساير جاهايي كه قيد آن ضروري بود، نكته اي به شمار مي رفت كه موجب توجه خاص آدم هاي اطرافم و دوستانم مي شد. از نظر آنها من يك انگليسي به شمار مي رفتم اما از نظر خودم يك ايراني تمام عيار بودم.
هواي لندن در خاتمه بهار و با شروع تابستان گرم و تا اندازه اي دم كرده بود... و شهر مطابق خيلي از تعاريفي كه از زبان پدرم شنيده بودم در مه عصرگاهي، دلتنگ به نظر مي رسيد. يك تاكسي با آدرسي از محل فرودگاه درخصوص متل ها گرفته بودم كه مرا راهنمايي كرد تا در (متل كارلايل) نزديك به ميدان زيبا و ديدني (ترافالگار) اقامت كنم. آن قدر گرسنه بودم كه حس مي كردم مي توانم يك بره درسته را بخورم.شام را زودتر از هميشه حدود ساعت هشت شب در يكي از رستوران هاي شلوغ و پر رفت و آمد (پيكادلي- ) مركز خريد لندن - با خوردن غذايي شرقي كه شبيه به دلمه برگ مو ايراني بود به همراه مرغ بريان و كمي برنج پخته شده كه در كنار ظرف با كلي سيب زميني سرخ كرده به عنوان زينت ظرف غذا بود، با اشتها خوردم. انگليسي ها عادت به خوردن غذاهاي مختصر با نان زياد دارند، اما صاحب رستوران كه در اصل مليت يك كشور عربي را داشت، مي دانست از مهمانان شرقي خود چه طور پذيرايي كند.آن شب در رختخوابي كه برايم غريبه بود و شهري كه در آن، سال ها پيش متولد شده بودم به سر بردم. درست يادم نيست چه وقت خوابم برد... اما ناگهان انگار با صداي پدر از خواب پريدم؛ (ژاله... ژاله جون وقت نماز... پاشو دخترم...) چشمم را كه باز كردم هنوز همه جا تاريك بود... پرده را عقب زدم، از پنجره به خيابان چشم دوختم، حدود ساعت چهار و نيم صبح بود... نمازم را خواندم، سجاده پدرم را با خودم آورده بودم. وقتي به سجده مي رفتم انگار بوي عطر هميشگي پدر، دوباره به مشامم مي رسيد.او اين جا بود.. در كنار من، شايد ناراحت بود از آن كه چنين تصميمي گرفته ام...؟!
ساعت هفت صبح صبحانه مختصري خوردم و با آدرسي كه داشتم، سعي كردم به اميد يافتن اثري از مادر به راه بيفتم. تمام روز خسته به هر جا كه مي شد سرزدم. او از آن خانه اي كه خودش خريده بود نيز هشت ماه بعد نقل مكان كرده بود. همسايه ها چيزي از آن زن تنهاي ايراني به ياد نداشتند جز آن كه روزها از خانه خارج مي شد و شب ها ديروقت به خانه اش بازمي گشت...احساس مي كردم در نخستين قدم براي يافتن او به بن بست رسيده ام.فرداي آن روز نيز وضع به همان منوال بود. يك هفته اي گذشت. فكري مثل رعد از ذهنم گذشت.
يك روز عصر به اداره مهاجران مراجعه كردم. آخرين عكس او، كپي شناسنامه اش و اوراق شناسايي و شناسنامه انگليسي خود را به همراه بردم. به طور اتفاقي با يك خانم وكيل ايراني آشنا شدم كه كار وكالت ايرانيان مهاجر انگليس را انجام مي داد. او كه خودش مدت بيست سالي را به اتفاق خانواده اش در آن جا به سر مي برد، قول داد در اين كار به من كمك كند. به اين ترتيب او وكيل قانوني ام شد تا مادرم را برايم پيدا كند...چهار روز بعد در يك صبح گرم دلتنگ كننده ديگر، (عذرا فروغ- ) وكيلم - با من تماس گرفت و پرسيد كه هنوز هم مايلم مادرم را ببينم؟ با تعجب از پرسشش و با جسارت و محكم پاسخ دادم... معلومه...
گفت: در هر شرايطي كه باشد؟ گفتم: البته...و او با من قرار گذاشت... ساعت پنج و نيم با اتومبيلش به دنبالم آمد و مرا به خارج از شهر برد... هر چه از لندن دورتر مي رفتيم بيش از پيش نگران و متعجب مي شدم.
- ما كجا داريم مي ريم خانم فروغ...
- لستر...
- كجا؟!
- شهر كوچيك در اطراف لندن به نام لستر...حدود يك ساعت و نيم در برزخي غوطه ور بودم تا اين كه او در مقابل در آسايشگاه رواني توقف كرد.با تعجب به تابلو آسايشگاه كه شبيه به باغي با عمارت دلگير سفيد رنگ بود چشم دوختم.
- مادرت اين جاست ژاله، اون نه تورو، نه حتي خودش رو به ياد نداره... اين طور كه فهميدم بعد از پدرت تا مدت ها تنها بود و بعد با مردي خارجي از اهالي (تگزاس) آمريكا آشنا شد. تا اون جا كه شنيدم اونا حدود هفت، هشت ماهي با هم زندگي كردن و بعد اون مرد رفت و مادرت رو در حالي كه باردار بود تنها گذاشت. بچه، ناقص به دنيا اومد... دچار ناراحتي تنفسي شديد بود و مادرت مجبور شد خونه رو بفروشه تا زندگي خودشو و اون بچه مريض رو اداره كنه... اما فايده اي نداشت، اون پسر كوچولو سه ماه بعد مرد و مادرت كه دچار مشكلات روحي زيادي شده بود... بعد از اون در جاهاي مختلف و با آدم هاي مختلفي زندگي و معاشرت كرد... حالا هم حدود ده سالي مي شه كه توي اين آسايشگاه نگهداري مي شه... و نزديك پنج، شش ماهي هست كه اوضاع روحي و جسميش روز به روز بدتر مي شه. اگه قدرتش رو داري طبقه دوم... راهرو دست چپ، اتاق 212 بستريه... من به پرستارش سفارش كردم كه تو مي آي... اون تقريبا كسي رو نداره كه ملاقاتش كنه.با قدم هاي لرزان در حالي كه جرات ديدن مادر، ديگر در من وجود نداشت از اتومبيل پياده شدم، مسير سنگفرش باغ را طي كردم و از پله هاي عمارت بالا رفتم... رديف راه پله كج ساختمان را گرفتم و رفتم... رفتم و رفتم تا جلوي در اتاق شماره 212، دستم روي دستگيره در خشك شده بود. لاي در را باز كردم، موجودي كه شبيه به هيچ كس نبود... با پيراهني صورتي و اندامي جمع شده روي تختخواب افتاده بود. چشمانش باز بود اما به هيچ نقطه اي نگاه نمي كرد... به خودم فشار آوردم تا از لاي در عبور كنم... و با گام هاي لرزان كنار تختخوابش بايستم.
- مادر... منم ژاله... من اومدم ببينمت... مادر...؟!
در اين لحظه مي شد با يك نگاه، نفرت، كينه، خشم و سرانجام يك عقوبت را ديد و پاسخ همه سوالات را نگفته و نشنيده، گرفت.او هيچ عكس العملي نداشت حتي مژه هم نمي زد. يادم نيست چقدر آن جا ماندم اما ديگر كاري نداشتم كه در لندن بمانم._







برترین های دنیای وب


 
        تبلیغات

خرید کن بعدا پول را پرداخت کن
      محصولات جدید
      پیوندهای سایت
خواندنی روز
جوک جدید
تفریح گشت و گذار
دانستنی علمی
عشق و دوستی
تاپ سایت ایران
پرشین تاپ سایت
لینک باکس
خبر روز
پزشکی دارویی
طنز sms
خبر روزانه
تهران عشق
مقالات مختلف
مطلب روز
اس ام اس طنز
سرگرمی خفن
اسمس جدید
علمی هنری
کارت تبریک
download
سرگرمی
      لینک روز
  صنايع دستي قزوين
  كاخ چهلستون و..
  حسن شماعي زاده..
  ReaConverter 4.0 براي..
  ye kalame ba khoda
  تحملم يه حدي داره
  نکته هجدهم در..
  عقرب حیوانی قوی!
  آشنايي با TelNet
  وجود ميزان مناسب..
  در رويا ديدم..
  توصيه هاي بهداشتي..
  قويترين اسيدساخته شده
  درسهای زندگی
  Diskeeper 9.0.532 Professional..
      عضویت در سایت

آدرس ايميل خود را وارد کنيد:

عضو لغو عضويت

      تبلیغات
















خانه :: لینک باکس :: نقشه سایت