نگاه هستي شناسانه ي انسان نخستين
افسانه ساز ريز ريز خود را دريغ مي کند افسانه ساز مي زند تا بي خياليش مهيا شود همين رنج را بافته بر فرش هزار تار و پود خلوتش اينک مرادش را در دشت مي رهايد آهو بره اي شيرين و ناز نگاهش را مي دزدد تا دورها نگاه غافل تلخ مي نوشد چاي شب را هزار نگاه غافل او را مي کاوند بهت ماندگاريش را مي ريزد دور مرا از خود بدانيد تا غفلت دراز شايد روزگار ورق خورده باشد مادر نام تو را در خلوتم تکرار مي کنم مي دانم هرگز نمي ميري تو در من شايد نبودنت رافراموش کنم هم اينک اما بودنت را در خود مي بينم تا نبودنم داستاني است ماندگاريت در من مادر آغاز عشق ترانه ات را لبريز از عشق مي بينم مرا نپيچان به نگاه مهتاب شب دراز آمده ام تا تو را همراه باد کنم هميشه اينجا آغاز عشق است قلبم مي گويد تا انتها دستانت مرا مي خواند گرماگرم رسوايي عالم شهر را شهره ي آفاق کرده اي افسونگر راز هستي را بر باد ننويسي به آساني دلت را سيماي جان ها کرده اي به روشني آفتاب هم نمي داند در خلسه ات سر فرود آورد همه در تو رسوايي عالم را ديده اند لحظه اي
|
| ||||||||||||||||||||||||||||